آخر خط
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

امروز به چند وبلاگ سر زدم و کلی نا امید شدم ، دیدم ای بابا در حالیکه من در خم کوچه خودم موندم مردم درگیر چه موضوعات مهمتری هستند،.مثلا سیاست جهانی ،غمهای فلسفی...اونوقت غمهای من چی؟ بی وفایی یک مرد و راضی نبودن از کار و تنهایی ؟ راستی کدوم مهمتره؟.... زیادی درگیر خودم شدم؟ میدونم.
دنبال بهانه میگشتم نرم سر کار، فکر میکردم بگم مریضم یا ماشینم خرابه یا...که خدا رسوند. مجبور شدم بخاطر انگشت پسرم که از چند روز پیش توی بسکتبال ضرب دیده 4 ساعت تو راemergency بیمارستان noth york بگذرونم. حدا قل دلیلم برای خونه موندن واقعی بود و ناچار نشدم دروغ بگم.
خدایا من دیگه چجور موجودی هستم ؟ این سومین کاریه که میخوام رها میکنم ، تازه اگر اون مصاحبه هایی که قبول شدم و اصلا نرفتم.. را به حساب نیاریم.خجالت آوره نه؟ وقتی فکر میکنم که 3 سال تو کالج وقت تلف کردم..... مگه ادم چقدر زندگی میکنه که اینهمه اجازه وقت تلف کردن و اشتباه کردن داشته باشه؟ اشتباه پشت اشتباه. از این شاخه به اون شاخه پریدن. 6 ساله تو این مملکت هستم و هنوز اول خطم...اون وقت بازم میگین آدم باید خودشو دوست داشته باشه؟باید با خودش مهربون باشه ، نه والا باید خودشو بکشه.مشکل اینه که وقتی چیزی رو دوست ندارم ،ندارم. دیگه به هیچوجه نمیتونم وانمود کنم که دارم. هرروز صبح که کارت میزنم و وارد کارخونه میشم عزا میگیرم به درو دیوار نگاه میکنم، به خودم میگم اگر تا ساعت 9 صبح تحمل کنیu  will survive فکر اینکه یک عمر لا بلای سس و شکلات
فسیل بشم پشتم رو می لرزونه...به جهنم که soy sauce دو گرم سبکتره یا pH خردل یکمی بالاست.کی تا حالا از pH بالا تلف شده،.. چقدر همه اینها برام بی معنی هست.
اگر بعضی از لحظات نبود ،همه چیز از اینی هم که هست سختتر میشد،مثلا رفتار بینهایت دوستانه هیلدا ، دختر سیاهپوست نازی که توی خط نستله کار میکنه،یا لبخند گر م بعضی کارگرهای چینی.یا مهربونی زن مسنی که همیشه پای ماشین 24 می ایسته و من اسمش رو گذاشتم بانوی سس آلو ( plum sauce lady) ....نه من خودم رو هم بکشم بدرد این کار نمیخورم ، 50 تا کارخونه دیگه هم عوض کنم همینه.
یادمه وقتی که تو ایران دانشجو بودم  سوپروایزرم همیشه می گفت که ببین وقتی کار میکنی از چشمات معلومه که این کار رو با تمام وجود دوست داری و لذ ت میبری. نمیتوم به کمتر از اون راضی بشم.
دیشب باز اون خواب تکراری رو دیدم. نوزاد ی که بینهایت دوستش داشتم و مورد حمایتم بود. این بار هم مثل اولین بار، یعنی حدود 20 سال پیش ، نوزاد حرف میزد، خوابم با نمک بود، توی خواب خندیده بودم، ازم خواست که راهش ببرم و من پرسیده بودم به کدوم سمت و اون گفته بود به اینش دیگه کاری نداشته باش...اولین بار که به خوابم اومد، تو گهواره حرف میزد و من فکر کرده بودم باید مسیح باشه ، جونش در خطر بود نگرانش بودم..بعد از اون هر از چند گاهی خواب کودکی رو دیدم، موضوع خوابها هرچند متفاوت بود ولی نوزاد همیشه بشدت مورد محبت من بود و نیاز به حمایت داشت... فکر کرد. و دیدن این خواب در این شرایط که می اینهمه بهم ریخته ام،...شکی نیست که این یک پیامه که باید درباره اش فکر کرد....شما چیزی به فکرتون میرسه؟ تجربه مشابهی دارین؟ دیدن بچه توی خواب؟ اگر آره، پس کمکم کنید تا بفهمم این    پیام     چیه؟