مردهایی که...
ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

شنبه داره تموم میشه، و من از چهارشنبه دلم برات تنگ نشده.گاه و بیگاه تو رو میارم توی ذهنم ، فقط برای اینکه ببیننم که چی میشه، اما تو خیال پردازی جلو نمیرم ،میترسم که دوباره مبتلا بشم..بعد میبینم که هنوز خوبم. چیزیم نشده. توی تمام این 6-7 ماه این اولین باره که احساستم برای 4 روز ثابت مونده و 4 روز یاداوری یاد تو حالم رو بهم نریخته. و 4 روز پشت سرم هم تونستم از تو حرف بزنم و درد نکشم. شاید دارم به ساحل نجات نزدیک میشم . خدایا یعنی میشه؟
دیشب خوابهای عجیب و غریب میدیدم ، تنها 3 مردی که یه روزی عاشقشون بودم. هر سه تا توی یک خواب درکنار هم. داستان خواب یادم نیست ،..اما این یادمه که به یکیشون شدیدا احساس محبت میکردم . همون عشقی که واقعی بود و بعد از اینمدت دست نخورده مونده.. . که چقدر دوستش داشتم ،هم خودشو هم هرچیزی که مربوط به اون میشد.احساسم نه مالکیت بود نه بوی وابستگی میداد نه از نوع خودآزاری لیلی و مجنونی و شیرین و فرهادی بود. دوستش داشتم برای خودش، چون سزاوار د وست داشتن بود،مهم نبود که مال من باشه یا نه. جالبه حتی وقتی از گذشته اش تعریف میکرد نسبت به زنهای زندگیش احساس حسادت هم نمیکردم شاید حتی دوستشون داشتم. چون یک جواریی به اون مربو ط میشدند. توی خواب باهاش حرف میزدم اون خوشحال شده بود و خندیده بود. از خوشحالی صورتش برق میزد. شاید اگر اون حرفها رو توی بیداری بهش زده بودم الان همه چیز یک جوره دیگه بود. هیچوت نفهمیدم که اون فهمید یا نه،بدیش اینه که هیچوقت هم نیمفهمم.

پ ن. این موضوع قراره به عنوان top secret بین من و دوستم بمونه، ولی باید با یکی در موردش حرفم میزدم .. این دوست من  متاهله ،نه اهل جلب توجهو نه اهل شیطنت ، یک همسر فداکار و از آخرین بازماندگان  نسل درحال انقراض زنهای مطیع ایرانی مقیم کانادا، با سابقه یک ازدواج طولانی و بظاهر آروم.امروز برام تعریف کرد که توی محل کار جدیدش، که 2ماه هم از شروع اون نمیگذره، با یک آقای کانادایی اشنا شده. این آقا با انواع و اقسام روشها به ایشون ابراز علاقه کرده. دوستم اول بی تفاوت گذشته ولی کم کم توجهش جلب شده، بعد عادت کرده، بعد  دلش براش تنگ شده ،و امروز داشت بطور جدی درباره جدایی از شوهرش و ازدواج با این اقا فکرمیکرد.
در حالیکه کم مونده بود دوتا شاخ روی سر من سبز بشه ،بشدت برای خودش،پسرش و آینده اش نگران شدم....و فکر کردم چه کمبودهایی توی یک زندگی مشترک ادم رو به جایی میرسونه که به این راحتی و بخاطر کسی که تازه 2 ماهه باهاش آشنا شده و چیز زیادی از نمیدونه روی پرونده سالها زندگی مشترک خط بطلان بکشه....