خاله کوچکه مدرسه میره 2.25

پسرک رو بیدار کردم میگم مگه نمیری مدرسه حواسم نیست شنبه ست امروز. ...هنوز توی خوابم هستم.  خوابهای  دم صبح  با بیداری قاطی میشن و آدم زمان و مکان رو گم میکنه حالا چه خوابی دیدم مگه؟ از اون خوابهای بی سر و ته بیمعنی.  دیدم توی یک خونه سوپر مدرن زندگی میکنیم. که فقط قسمت آشپزخونه ش شبیه اینجاست ولی  خیلی بزرگتر.  من بودم پسرک بود ها چ رو  نمیدونم بود یا نبود. مامان بود خاله کوچکه هم بود. خاله کوچکه میرفت دانشگاه داشت فرمول شیمیانی کچاپ رو مینوشت ولی  به فارسی توی خواب دلم برای خاله کوچکه تنگ شده بود. داشتم به پسرک میگفتم که درهای اتوماتیک رو طوری تنظیم کنه که خودشون بفهمن من کی میخوام ازشون رد شم برام باز بشن. بعد  فکر میکردم  باید خودم با تکنولوژی مدرن آشنا بشم. مامان مثل قدیمها نگران  بود. مثل بیداریهاش ،مثل همیشه  که نگران بود. یادته که ؟ نگران اینکه بابا در خونه رو قفل کرده یا نه. نگران اینکه گاز خاموشه یا نه. نگران اینکه بچه غذاشو خورده یا نه. نگران همه چیز .تازه این مال اوضاع عادی بود .وای به وقتی که واقعا موضوعی برای نگرانی وجود داشته باشه.. پسرک توی خواب ٧-٨ ساله بود، همون سنی که مامان برای آخرین بار دیدش. لباسهای سفیدو قشنگ من دستش بود .مامان  نگران بود که پسرک لباسها رو کثیف کنه و من اعتنایی به نگرانی مامان نمیکردم .نگرانیش برام مایه سرگرمی و تفریح بود انگار، مثل موقعی که تین ایجر بودم و درست همونکاری رومیکردم که میگفت نکن.

   + ترانه - ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩