دوباره تو....
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

همینه که هست و باید تحمل کرد.حتی نمیتونم آرزوکنم که برگردی. حتی نمیخوام دوباره داشته باشمت..دیروز هرچی از تو توی mail box -م بود پاک کردم، همه اون ایمیل های تاریخی، و هرچی رو که فکر میکردم ممکنه تو رو یادم بیاره از جلوی چشمم دور کردم.. حتی ته مونده عطری که تو برام خریده بودی انداختم بیرون. چقدر مطمئن بودم که تموم شدی ،انگار که دیگه از تو آزادم ، حتی میتونستم از مزه مزه کردن آینده ایکه تو توش نبودی، از زندگی جدیدو از من کامل بدون تو لذت ببرم.
نمیدونم امروز یکدفعه چی شد، از کجا پیدا شدی؟ از صبح ،اونقدردلم برات تنگ شده که نگو.برای خودت برای لباسهات، بوی آغوشت.، نگاهت. برای شنیدن صدات.نوازشت.بشدت میخواستمت ولی تو نبودی. دلم میخواست بهت زنگ بزنم ولی چه فایده ای داشت ،جز دروغ شنیدن و جنگ اعصاب و عقب اندختن بهبودی این زخم.
...نه همینه که هست هیچکاریش هم نمیشه کرد.

پی نوشت: نمیتونین حدس بزنین که چی شده. خوب تصور کنید که شما مثل من یک زنید( اگر واقعا زن هستید لازم نیست تصورکنید همینجوری ، به زن بودن ادامه بدین ). بعد تصور کنید که هرگز موجودی به نام "مادر شوهر" در زندگیتون وجود نداشته، چراکه مادر همسرتون بعد از بدنیا اومدن اون طلاق میگیره و میره دنبال زندگیش. تصور کنید شوهرتون 20 سالی میشه که از مادرش هیچگونه خبری نداره. . ... بعد تصور کنید کهز 3-4 سالی هست که از شوهرتون جدا شدید.. اونوقت ساعت 4 بعدازظهر اولین روزهفته یکدفعه یکی زنگ میزنه، شما رو دخترم خطاب میکنه با مهربونی قربون صدقه تون میره و حال نوه عزیزشو میپرسه...چه حالی میشین؟ بعد میبینید که در عرض نیم ساعت صاحب یک مادر شوهر، نا پدر شوهری، که شما رو عروس خوشگلم خطاب میکنه، دو تا برادر شوهر و یک جاری شدین ه هیچکدوم رو ندیدین و هیچ تصوری هم ازشون ندارین.....
ببین من باید چی صدات کنم؟ میگی
"اون یکی عروسم بهم میگه مامان ". ما مان؟ مامان جان؟
ابدا نمیخوام قضاوتت کنم ولی، شاید تو در همه زندگیت10 بار هم پسرتو ندیده باشی. بعد..به تو بگم مامان؟ اونوقت ، به مامان خودم هم بگم مامان؟ میدونی، فکر نیمکردم گفتن این کلمه اینقدر سخت باشه اما حالا میبینم هرکاری میکنم نمیتونم اونو افتخاری به کسی ببخشم.. مامان یعنی عشق بی قید و شرط .برای مامان بودن باید شب تا صج پای بستر بچه مریض نشست ،مامان یعنی تا صبح هزار بار بیدار شدن که مبادا پتو از روی بچه کناربره و سرما بخوره. مامان یعنی با دیدن غم اون آب شدن، با شادیش از دیدن یک نمره خوب، یک موفقیت کوچیک پر کشیدن.و...ببین شاید من تورو دوست داشته باشم. کسی چه میدونه،شاید بتونیم دوستهای خوبی باشیم ولی هیچوقت از من نخواه که بهت بگم " مامان ".باشه؟