بعضی وقتا آدم دلش میخواد یکی دیگه رانندگی کنه 2.5

یک یکشنبه آروم وتا حدی دلگیره مثل همه یکشنبه ها یا همه جمعه عصرهای قدیم .از صبح سر حال نبودم ،دوباره کمی  سرما خورده ام .خونه  اما عوضش تا بخواین تمیز و سرحال و مرتبه. لباسها  هم همه شسته شده و تا شده و آویزون شدن،یخچال هم تمیز ومنظم .لوبیا پختم برای هفته دیگه ببرم برای نهار.اینقدر دلم میخواست الان یکی من رو سوارماشینش میکرد و توی واشنگتن میگردوند . بعضی وقتیها آدم دلش میخواد توی صندلی مسافر ریلکس بشینه و یکی دیگه رانندگی کنه...

یکمی کارهای نوشتنی دارم برای فردا که این دکتره رو توی سکایپ میبینم . بعد پا میشم میرم Borders(  یک جایی مثل Chapters شما کاناداییها، که من عاشقش بودم)  یک قهوه برای خودم میگیرم فرو میرم توی یک مبل گرم و نرم و کتابها و مجله ها رو زیر و رو میکنم.

   + ترانه - ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩