جلسه چهارم مشاوره 2.25

 از جلسه چهارم مشاوره میام. ایندفعه دیگه ناظر بیطرف نبودم .  عصبانی بودم دلم پر بودو خودم هم پابپای خرگوشی که روی میز جراحی بود درد کشیدم بغض کردم اما گریه نکردم.  دلم نمیخواست صورتم از خط چشم مشکیم سیاه بشه بعد هم دوست نداشتم جلوی اون گریه کنم. احساس نمیکنم که من رو به اندازه کافی  درک میکنه... ولی خب فعلا هیمن که  هردفعه باعث میشه به مساله جدیدی فکر کنم  خوبه. مثلا همین که وقتی در مورد هزینه کالج پسرک با هاچ بحث کردم در واقع اون چیزی که اونهمه ناراحتم کرد قسمتیش  احساس درماندگی و ضعیف بود و بقیه اش هم عذاب وجدان .

 این خوبه که مشاور کمک میکنه خودت راه حل رو پیدا کنی. بهت نمیگه چکار کن و چکار نکن . اما واقعیت اینه که  آدم گاهی دلش کسی رو میخواد که دلداریش بده که بهش امید بده که بهش بگه چکار کن و چکار نکن .یک جورایی بهش این احساس رو بده  که توی تصمیم گیری تنها نیست .یک جور نصیحت مادرانه دلش میخواد آدم گاهی.

بهش گفتم شاید من لازمه که دارو مصرف کنم. گفت دفعه دیگه در موردش حرف میزنیم.دارم فکر میکنم که اگر مشاورم رو عوض کنم ناچارم همه این مسیر رو یک دفعه دیگه برم و کلی انرژی مصرف کنم تا برسیم به همین جایی که الان هستیم...

 

   + ترانه - ۳:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩