زن درونم
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

 با دلخوری چمباتمه زده یک گوشه ای ،زیر چشمی نگاهم میکنه.از اینکه  بیکار و بی خاصیت مونده  عصبانیه . تهدیدم میکنه میگه اگه بهش توجه نکنم.همه چیز رو بهم میریزه.
میترسم ، میدونم که خیلی کارها ازش بر میاد. .میدونم که حق داره، آخه اون از روز اول خلق شده که الهه باشه که پرستیده بشه ،اون برای برای عشق ورزیدن آفریده شده.... بهش میگم نازنینم آروم باش و صبر کن . یه کمی چشماتو ببند، خیال کن که فعلا نیستی.
آروم و بی صدا گریه میکنه میگه " فکر میکنی تا کی میتونی من رو توی این قفس نگه داری؟ اصلا فکر میکنی توبا نادیده گرفتن من میتونی  احساس خوشبختی کنی؟"

زن درونم تنهاست واز نادیده انگاشته شدن  بشدت عصبانیه...