رفتن همیشه کلمه غم انگیزیه 2
۵ صبحه و خوابم نمیبره، احساس تنهایی میکنم و از دست خودم عصبانیم، کار احمقانه ای بود.. چرا درست موقعی که اون سعی میکنه بهترین چیزی که میتونه باشه من بایک لگد میزنم و همه چیز رو خراب میکنم. چرا جلوی دهنم رو نگرفتم؟ خب باید تخلیه بشم درسته....بهم این فرصت رو نداده بود که حرف بزنم و خیلی چیزها جمع شده بود اونجا و مثل یک آتشفشان دنبال یک مجرای باریک میگشت که فوران وکنه و اون این بهانه رو بهم داد.ولی آخه مگه چی گفته بود؟ داشت با پسرک در مورد کالج و انتخاب رشته حرف میزد. من ولو شده بودم روی کاناپه همچنان در خلسه مریضی... وقتی رسید به اینکه پسرک باید وام بگیره وبعد.. من مثل یک ببر عصبانی بلند شدم و نشستم. صبر کردم که پسرک از خونه بیرون و بعد اتشفشان فوران کرد...باز همون قصه همیشگی ولی اخرش اون عصبانی نیشد، غمگین شد وقتی که گفتم که میخوام برم و سکوت کرد مثل همیشه.
نظرات ()
