آرامشی از جنس دوختن یک درز2.5

 صبح  تمیزکاری  کردم و  لباسشویی و خرید و این حرفها، نهار هم با پسرک رفتیم بیرون. چقدر خوبه خونه بودن ، اینکه تو هیچ کاری مجبور نباشی عجله کنی و  هیچ کاری هم قرار نباشه بکنی.. .خیاطیهام رو دست گرفتم نشستم جلوی تلویزیون. هاچ داشت یک چیزهایی میخوند.  و پاپی کنار کاناپه دراز کشیده بود.پسرک هم توی اتاقش  کیبور میزد.... همه چیز بینمون یک جورایی صلح آمیز بود ، مثل  دو تا آدمی که از هم جدا شدن اما تصمیم گرفتن دوست بمونن .فکر کردم چندروز پیش چه کار خوبی کردم که بهش گفتم : "ببین من اومدم به حرفهات گوش بدم،نه اینکه   جر و بحث کنم ، بگو از چی ناراحتی؟" بعد هم اون حرف زد و  حرف زد و من برخلاف همیشه فقط گوش دادم. خیلی خودم رو کنترل کردم که چیزی نگم . اما بعدش گریه ام گرفت و حرفهام رو اینجا توی پیشنویس نوشتم. ...شاید دوباره همینکارو کنم.  اگه اون  نمیپرسه چی ناراحتت میکنه مهم نیست ،یعنی مهمه ولی کاریش نمیشه کرد.... اینطوری حداقل  یکیمون احساس بهتری پیدا میکنه.

راستی داشتم فکر میکردم که آثار هنری معمولا وقتی خلق شدن که هنرمند یا اون بالا  بالا ها بود یا اون پایین پایینها.احساسات تلبنار شده بودن و لازم بوده که تخلیه بشن بصورت رنگ یا کلمه یا امواج موسیقی. بعبارتی هنر حاصل  لحظات خیلی غم انگیز یا خیلی شاده.وبلاگهای خودمون رو هم که نگاه  کنیم معولا تاثیر گذارترین در یکی از این دو حالت نوشته شده. احساست رو که برداریم بقیه اش میشه وقایع نگاری و اخبار...درسته؟

 

   + ترانه - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩