دلتنگی
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

امروز چه مرگم شده؟ اینهمه دلتنگی برای چی ؟دیگه چکار میتونم بکنم که نکردم؟..کار داوطلب که پیدا کردم ، مرتب پیاده روی هم که میکنم، کلاسهای ورزشی و course online، هم که ثبت نام کردم. بعدش هم اونهمه امپول امید الکی با دوز بالا.خوب دیگه چی ؟
دلم میخواد مثل یه بچه گربه گم شده برم زیر میز، یا یک جای دنج ، یه گوشه ای کز کنم، زاانوهامو بغل بگیرمو گریه کنم. چرا دنیا یدفعه اینهمه خا لی شده. نمیدونم چمه، یعنی میدونم ولی نمیدونم چکار باید کرد. انگار یک تکه از قلبم رو کنده و برده باشن، اونجا یه حفره است که گاه و بیگاه پام گیر میکنه و می افتم توش و اون منو تا اون پایین پایینها میکشونه.بعد باید کلی تقلا کنم که دوباره بیام بالا.
امروز کلی کارهای خوب کردم .خونه رو جارو و گردگیری کردم. کابینتهای آشپزخونه رو تمیز کردم، قورمه سبزی درست کردم. YMCAثبت نام کردم. با دوتا از خواهرام تو ایران حرف زدم، دکمه افتاده لباسم رو دوختم.ولی هنوزیک دنیا دلم گرفته.

عصری قراره با دوست خوبم پیام بریم قهوه بخوریم. شاید اینطوری حالم بهتر شه

پ ن: بعد از 2-3 ساعت گپ و بحث عمیق و دردل، حالم بهتره.پیام میگه زن موجود یست پیچیده و مردموجود ساده ایست که سعی میکنه پیچیده بنظر برسه.
من میگم اگر از بالا نگاه کنی زن و مرد هردو به یک اندازه پیچیده هستند . تفاوت بین زن و مرده که باعث میشه هرکدوم به چشم اون یکی پیچیده بنظر برسه.اینکه معمولا میشنویم که زن موجود پیچیده ایه  (و ما که زنیم از این پیچیده تر بودن به خودمون میبالیم )شاید ناشی از اینه عمدا مرده که قلم بدست داره و قضاوت میکنه. شما چی فکر میکنین؟