صف
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

توی صف بانک منتظر ایستاده بودم . دو سه نفری مونده بود که نوبتم بشه، یک خانمی که قبلا کارش انجام شده بود و داشت از بانک میرفت یکهو اشاره کرد به ته صف و "گفت این خانم نباید اینهمه سر پا وایسه نوبتتون رو به اون بدین به اون." همه برگشتن ، یک خانم پیر با موهای سفید و پشت قوز کرده، تی-شرت آبی و شلوار ژاکت سفید بالای 80 سال ته صف استاده بود.خانمی که جلوی همه بود با یک حالت مردد و ناراضی نگاهی به همه انداخت و به اون خانم پیر اشاره کرد که یعنی بفرمایید. بعد هم ابروهاش با نارضایتی بالا انداخت و روشو کرد به بقیه به شوخی که "کس دیگه ای هم هست بخواد قبل از من بره؟" بعد هم مکالمه کوتاهی رو ا زپشت سرم شنیدم که خانم پشت سریم داره به اقای پشت سریش یه چیزی میگه که مفهوم فارسیش انه که مثلا داره از کیسه خلیفه میبخشه ، یا نوبت دیگران رو بخشیدن خیلی آسونه. اون آقا هم گفت که بله اون خانم پیر میتونست چند دقیقه توی صف ایستادن رو تحمل کنه....
من دوست نداشتم اون خانم پیر با اون پشت قوز کرده توی صف بایسته، اگر دیده بودمش شاید نوبت خودمو بهش تعارف میکردم ولی اصلا خوشم نیومد که کس دیگه ای در این مورد تصمیم بگیره. فکر کنم بقیه هم همین احساس رو داشتند . هیچکس در هیچ سطحی دوست نداره دیگران براش تصمیم بگیرن.
بعد فکر کردم اختلاف سلیقه معمولا ناشی از خلا قانونیه، یعنی که یک جایی یک قانون کمه. مثلا این قانونکه افراد مسن مجبورنباشند توی صف بایستند. اینطوری نه کسی دچار عذاب وجدان میشه و نه کسی برای کسی تصمیم میگیره.

امروز خسته بودم و کم انرژی، بدنم رو بزور اینور و اونور می کشوندم.. همش به این فکر میکردم که یعنی اینروزها داره مقدمات ازدواجشو آماده میکنه؟ نه اینکه بخوام برگرده ها ولی یکجورایی توی دلم عزاداری بود. کاش دیگه کاری بکارم نداشته باشه که دیگه واقعا طاقتشو ندارم.

امروز خودم رو آماده کردم برای مواجهه با یک ترس خیلی قدیمی که اصلا نمیدونم از کجا اومده .. اصلا نمی فهمم با اونکه توی آب دریا کاملا راحتم ولی چرا استخر بطرز عجیبی منو دچار اطظراب میکنه. بارها سعی کردم که این ترسو از بین ببرم ولی نشده. نمیدونم چرا احساس کردم الان وقت مناسبی برای اینکاره."توی یک کلاس شنا ثبت نام کردم."