یک جای دیگه
کار شروع شده، وقت نمیکنم بنویسم،وقت نمیکنم وبلاگ بخونم، وقت نمیکنم حتی گریه کنم.یک چیزهایی اینجا جمع شده که نمیدونم چیه ولی میدونم که با گریه میاد بیرون.شبها لباسهایی رو که میخوام صبح بپوشم مرتب میکنم و آویزون میکنم به دسته تردمیل توی اتاقم. اینهم از دلخوشیهای تازه من جور کردن رنگها باهم...
دو روزه که کار شروع شده و دلم بشدت و بیشتر از همیشه عشق میخواد...توی تریل راه میرفتم ، چقدر هوس کرده بودم روی یک نیمکت زیر درخت بشینم و زار زار گریه کنم.شاید بالانسم بهم خورده بسکه این دوروزه به همه لبخند زدم و بسکه همه به من لبخند زدن.چرا الان که از همیشه مشغول ترم جای خالی عشق روبیشتر از همیشه احساس میکنم؟
غمگینم از همه بلاهایی که مهاجرت سر آدم میاره غمگینم. از زمانهای از دست رفته غمگینم. از همه اون چیزی که الان باید بودم و نیستم غمگینم. به خودم گفتم که هرچیز بهایی داره، گفتم اگر الان میتونی برای خودت آزادنه قدم بزنی ،این بهایی داره و داری بهاشو میپردازی دیگه...خودت انتخاب کردی که اینجا باشی و خیلی چیزها رو از دست بدی و خیلی چیزها هم بدست بیاری پس مظلوم نمایی نکن .دلم انگار منطق من رو نمیفهمه انگار که از یک جایی دور برش داشتن انداختنش جایی که مال اون نیست.
نظرات ()
