شانه هایت را...
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

با درد چکار میکنی؟
درد،سنگنین و فشرده، مثل یک گلوله برفی ، داغ.ناگهانی و سوزاننده
توی وجودت گیر کرده ، راهی برای بیرون امدنش نیست. .پوستت داره میسوزه، چشمت از گریه ، دلت از درد، همه وجودت داغه، داری می سوزی..

با خوشبینی بیمارگونه به ادمها ؟، وقتی همه دنیا میگن نه و تو میگی آره.. و بعد میبنیی که همه دنیا راست میگفتند و تو نه؟
وقتی اعتمادت نه به اون. . ..که به نوع بشر زیر سوال میره؟...

وقتی دلت میخواد نه برای خودت نه برای اون ...برای پست بودن آدمها ،برای حقیر بودنشون ،برای گندیدگی واژه عشق گریه کنی. زار بزنی؟ اونقدرکه اشکی نمونه؟
بهت دروغ میگه و تو میترسی دیگه هیچوقت نتونی به کسی اعتماد کنی؟
میخوای زار بزنی و شونه ای نیست؟
سعی میکنی شعر بگی ولی نمیتونی؟ شعر بدرد بخوری هم تو ذهنت نیست که خودتو باهش اروم کنی؟
میخواهی سرتو بکوبی به دیوار ولی....
و این موقعها خدا چقدر نزدیکه...
ویک شونه برای گریه کردن بس نیست
راستی.... شونه هاتونو به من قرض میدین؟

پ ن:
پدر فرزین امروز فوت کرد، دنبال شانه ای می گشتم ، ولی خودم شانه ای شدم.