غر
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

چهارمین روزه که مریضم.حوصله ام سر رفته ، فکرم خوب کار نمیکنه ،تب دارم . کسی نیست که برام سوپ درست کنه یا باهاش حرف بزنم. اومدم زنگ بزنم ایران ، دیدم ازکارت تلفنم چیزی نمونده.
میگن هر درد و بیماری سمبل یک چیزیه مثلا کمر درد یک جور اعتراضه به فشار بیش از حد بار زندگی، پا درد، یعنی ادم از روی پای خودش ایستادن خسته شده یا میترسه، سرماخوردگی هم گریه بدنه..
سرماخوردگیم که بهتر شه مطمینا سر حالتر میشم.
یه هدفی لازم دارم که بهم ا نرژی بده. یه چیزی که حرکتم بده.چشم انداز زندگی بدون عشق همه انرژیمو میگیره.
"میم" بهم گفته بود برو آمریکامنم پشت سرت میام و من اول دلم از خوشحالی لرزید و بعد فکر کردم این فکر چقدر احمقانه است.