راز پسرک
یک عالمه نوشتم و وقتی تکمه انتشار رو زدم همه اش بطرز عجیبی پاک شد و حتی توی پیشونویس هم نرفت. حالا بگذارخلاصه اش رو بگم.
نوشته ای رو که پاک شد اینطوری شروع کرده بودم : " خیلی سنگین بود ، گیجم " خب چون یکبار نشوتمش الان کمتر گیجم اما هنوز هم خیلی برام سنگینه . موضو ع از این قراره که پسرک مدتیه مریضه ، بی اشتهایی و بی خوابی و حالت سرگیجه و گاهی یک چیزهایی بین سرما و لرز و پنیک اتک(حمله عصبی) توی این مدت 10 پوند هم وزن کم کرده .دکتر گفت احتملا ویرسیه، بدنش ضعیف شده و جای نگرانی نیست. کلا دوهفته ای میشه که غمگینه و 10 روزه که بخاطر بیماری مدرسه نرفته. چند روزه اخیر اما حالش بهتر بود اشتهاش تقریبا برگشته به حال اول. دیروزاز مدرسه نامه دادن که ممکنه یک درس رو رد بشه و لازم بشه بیاد سامر سکول...نامه رو که دید حالش بد شد. امروز صبح هاچ صدام کرده که باید ببریمش دکتر. مردم از ترس. ظاهرا اومده بیدارش کنه دیده که چشماش رو باز کرده اما انگار هشیار نیست انگار داره هذیون میگه. خلاصه فکر و دلمون هزار جا رفته هزار جور تشخیص و بیماری جسمی و روحی. دکتر ایمرجنیسی روم معاینه اش کرده میگه از هر جهت سالمه. شاید توی خواب و بیداری حرفی زده جای نگرانی نیست...
امروز ساعت 9-10 شب پسرک که الان مدتهاست چسبیده بخونه و هرکاری میکنیم جایی نمیره میگه مامان بریم بیرون، کافی شاپی پیاده روی چیزی... میگم باشه. توی تاریکی کنار هم راه میریم که ازم میپرسه ماما ن میدونی علت بیماری من این مدت چی بود؟ دلم هری از ترس میریزه پایین. میگم نه بگو. میگه باشه اما باید قول بدی که به کسی چیزی نگی. .. بعد برام تعریف میکنه که داره به چندنفر کمک میکنه. همه وجودم پر از سوال میشه. پسر من؟ پسر تکروی متمایل به خودخواه من؟ پسری که اهل چت و فیس بوک بازی نبود، از طریق یکی از دوستاش توی چت با سه نفر آشنا شده که د وتا شون قصد خودکشی دارن و اون یکی نسبت به خودش پراز احساسات منفیه. میگیه مامان من با قاطی شدن با مسائل اینها دچار شوک عصبی شدم میگه علت بی اشتهاییم همین بوده . میگه مشکلاتشون زندگیشون... خلاصه این مدت همه زندگیش شده پای کامپیوتر نشستن و گوش دادن. میگه توی دو هفته گذشته بشتر شبها بیشتر از یکی دو ساعت نخوابیدم. میگه از شیمی حسابی عقبم. ولی زندگی آدمها مهمتره یا رد شدن از شیمی؟ میگه من تنها کسی هستم که به حرفشون گوش میدم. یکیشون فنلانده یکیشون کانادا و اون یکی کالیفرنیا. میگه دوست دارم برم ببینمشون ولی اونکه فنلانده چی... چشمام از تعجب باز مونده. توی دلم میگردم کلمات مناسب رو پیدا کنم.
اصلا نمیفهمم اون چه جوری از این جا سر در آورده. نمیفهمم چرا شونه هاش باید بار به این سنگینی رو تحمل کنن.. میگه اونکه فنلانده از 3 سالگی مورد تجاوز عموش قرار گرفته، میگه موفق شدم قانعش کنم تا با والدینش دراین موردصحبت کنه. میگه اونکه کاناداست والدیینش ابیوزیور هستن اما میترسه با مددکار مدرسه حرف بزنه. میگه.....آرامشم رو حفظ میکنم سعی میکنم قضاوتش نکنم سعی میکنم نگم که چقدر ترسیده ام. میگم تو از کجا متوجه شدی تجربه و آگاهیت کافیه؟ میگم تو از کجا مطمئنیکه بازی نیست؟ میگم برای کمک به دیگران باید سالم بود. باید خوب خوابید و خوب غذا خورد. میگه داره یک ساپورت گروپ آنلاین درست میکنه تا این سه نفر با هم در ارتباط باشن. میگه اینطوری خودش وقت کمتری میگذاره. میگه داره قانعشون میکنه که کمک تخصصی بگیرن. میگه داره سعی میکنه یک مشاور آنلاین پیدا کنه که باهاشون صحبت کنه. میگه میخواد برای امیلی که کالیفرنیاست و احساس خوبی نسبت به خودش نداره هدیه بخره. میگه کمکم میکنی براش یه چیزی انتخاب کنم؟
سعی نمیکنم قانعش کنم میدونم که نمیشه. همونطوری که کسی نتونست ترانه 16 ساله رو قانع کنه.اما ازش قول میگیرم که عاقلانه رفتار کنه. که به اندازه بخوابه. بهم قول میده شبها ساعت 10 لپ تاپبش رو بگذاره روی میزم. بهم قول میده روی پروژه های عقب افتاده شیمی وقت بگذاره. بهم قول میده که مثل امشب همیشه بهم اعتماد کنه و با هام حر ف بزنه. بهم میگه مامان فشار سنگینیه وقتی میبینی زندگی یک ادم به وجود تو بسته است باید با کسی حرف میزدم، به تو اعتماد دارم و میدونم تو میتونی درکم کنی. توی همه این ماجرا تنها همین جمله ست که خوشحالم میکنه.
نمیدونم باید چکار کنم. اگر با هاچ حرف بزنم اعتمادش رو بهم از دست میده در عین حال باید یکجوری نگرانی اون رو کم کنم. دلم میخواد یک جوری این بار سنگین رو از شونه های اون بردارم. این بار برای پسری که هنوز 17 سالش هم نشده خیلی سنگینه.
اون هم ازجنس منه.از ازاون آدمهایی که کسی انتظار افتادنشون رو نداره و وقتی میفتن همه غافلگیر میشن چون بد جوری میفتن.
باید با مشاور حرف بزنم. باور کنید هنوز گیجم و نمیتونم پسرم رو توی این آدم جدیدی که فکر میکنه رسالتش اینه که با لپ تاپش جون سه نفر و که فرسنگها ازش دورن نجات بده پیدا کنم.
پیونشت:1- ببخشید که این فونتش اینهمه ریزه هر کاری میکنم نتیتونم درستش کنم. ولی شما بخونید لطفا و یکمی هم همدری کنین باهام.
2- مثل اینکه همچین خلاصه خلاصه هم نشد.
نظرات ()
