تب
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

هرچی سعی کردم چند تا پست قبلی رو پاک کنم نشد که نشد.. درست مثل روزهای رفته زندگی، که نمیشه کاریشون کرد.
من و "م" حرکاتمون بدجوری هارمونیک و موزونه .مثل دوتا partnerپاتیناژ.که حرکات همدیگرو کامل میکنن و واکنش هر لحظه یکی دقیقا بستگی به اون یکی داره. این توازن و هماهنگی همه جا هست. چه توی حرف زدن چه توی حرکات و چه توی...وقتی با همیم با همیم.. هردو بدجوری توی زمان حال غوطه وریم ، زنده ایم و همه چیز رنگ دیگه ای داره. انگار فقط من هستم اون و آدمهای دورو بر همه زمینه کمرنگ و کم اهمیتی هستند که نه میبینند و نه میشنون و نه مهمه چی فکر میکنن. همه دنیا میشه جولان گاه خصوصی ما.
با بیتفاوتی ساختگی گفته بودم : "هوا سرده میخوای بجای امروز فردا بریم که تو هم ژاکتتو بیاری.." اونم گفته بود که دلش برام تنگ شده و نمیتونه تا فردا صبر کنه..
ساعتها وقت برای انتخاب لباس صرف کرده بودم، با وسواس تمام آرایش کرده بودم،لاک زده بودم و به تاثیری که قراره روی "م" بگذارم فکر کرده بودم.
قرار بود معجونی باشم از قدرت، سرخوشی و افسونگری...هرچیزی جز احساس نیاز و استیصال و افسردگی.
فکر کنم تب داشتم چون اصلا سردم نبود. وقتی هردو از ماشین پیاده شدیم انگار غم همه دنیا رو توی دلم خالی کرده باشن. من بودم و اون بود و ادوارگاردنز که از هر گوشه اش خاطره ها میبارید. این وسط فقط یه چیزی نبود و دلم برای نبودنش کلی تنگ بود.
از ماشین پیاده شدمفکر میکردم قراره با هم دست بدیم ولی اون بغلم کرد. این نگاه و اشتیاق کسی که میخواد زندگی چدیدی رو با کس دیگه ای شروع کنه.؟ دیشب پای تلفن کلی در این موردها حرف زده بودیم  برای اولین بار بعد از مدتها بدون اینکه من احساساتی بشم و تلفنمون با هجومی از احساسات تموم بشه.. برام از دودلیهاش گفت و اینکه بین عقل و احساسات گیر کرده، عقلش میگه "اون" براش مناسبه.ولی دلش میگه نه .میگفت "اون"attraction لازم رو براش نداره برای همین نمیتونه اونقدر که باید بهش محبت کن میگفت بدجوری دست و بالش گیر کرده یکجورایی نمکگیر محبتش شده میترسه با بهم زدن همه چیز بدجوری به او ن آسیب بزنه و از طرفی میترسه که اگر ازدواج کنن بعدها نخواسته اذیتش کنه.
من چقدر سعی کرده بودم بدجنسی نباشم و کمک کنم بهترین راهو انتخاب کنه.. گفتم ببین من دارم میرم آمریکا،نیستم ولی دلم نمیخواد که از تنهایی خودتو از چاله توی چاه بندازی. ببینی وقتی باهاشی خوشحالی یا نه؟میتونی خودت باشی"؟اگر 1% هم شک داری بهمش بزن.
ازم پرسید ه بود"ترانه، تو نگرانمی؟
_ گفتم اره نگرانتم
بعد سکوت کرده بود انگار بخواد خودشو جمع و جور میکنه، یا بغضی رو بزور بخوره.
من دیروز ( 17 سبتامبر)رو از دوطرف قیچی کردم دیروز تکه جد ا شده ای از زمانه که به هیچ جا وصل نیست نه به امروز و نه فردا.نه به حوادث بعد از اون نه به چیزهاییکه قراره پیش بیاد. نه به آمریکا رفتن من نه به ازدواج احتمالی اون نه به هیچی.
دیروز 17 سپتامبر منو"میم" عاشقانه قدم زدیم، عاشقانه بهم نگاه کردیم و عاشقانه کنار رودخونه عشق بازی کردیم. انگار که هیچوقت چیزی ما رو جدا نکرده و قرار نیست بکنه.
امروز سرما خوردم و بدجوری تب کردم، اما پشیمون؟ اصلا..برعکس آرومم .چون مطمینم چه با هم باشیم چه نباشیم ،چه بمونم و چه برم، برای اون جایی دارم که نه کسی تا بحال گرفته و نه در آینده میگره.

پ ن: امروز بالاخره برای اون course آنلاین ثبت نام کردم. اولین قدم بسوی آینده.