تحویل سال 89
خب سال هم به سلامتی تحویل شد..راستی تاریخ شمسی رو به چه ترتیبی مینوسن؟ توی کانادا که بودیم اول روز رو مینوشتیم ، بعد ماه و آخر هم سال رو. آمریکا که اومدیم یاد گرفتیم که اول ماه رو بنویسیم و بعد روز و بعد سال رو.. من و هاچ که هرچی فکر کردیم یادمون نیومد.
امسال رو باید توی تاریخ هفت سین چینیم ثبت کنم. چیدن هفت سین در کمتر از نیم ساعت. اصلا توی یا حال و هواها نبودم یعنی توی هیچ حال و هوای دیگه ای هم نبودم ، جز اینکه یک گوشه ای بخزم و سفر کنم به ایرانی که فقط توی ذهن من بود با آدمها و خونه های که دیگه وجود خارجی نداشتن.فکر کردم هاچ و پسرک که زیاد براشون مهم نیست ،منهم که هرسال انگار دارم فقط برای خودم هفت سین میچینم پس ولش کن. پسرک که از خواب بیدار شد ویادش اومد که عیده نگاهی به دور و برش انداخت و گفت.. "م،حالا ماهی نداریم خب عیبی نداره، چیزهای دیگه هفت سین رو دیگه چرا نداریم.." یک دفعه دلم هری ریخت. پاشدم بسرعت خونه رو جارو زدم گردگیری کردم دستشوییها رو تمیز کردم ظرفهای نشسته رو شستم، بعد به پسرک گفتم بدو بیا بریم بیرون که خرید داریم. رفتیم مغازه ایرانی چند جعبه شیرینی ، سمنو و سنجد خریدم، سبزه نداشتن. از سوپرمارکت محلی یک سیب سرخ خوشگل و یک دسته لاله سرخ خیلی قشنگ گرفتم توی راه هم به هاچ زنگ زدم که ۴ تا تخم مرغ بپزه. رسیدم خونه ساعت ١ بود. پسرک تخم مرغها رو رنگ زد من توی گیلاسهای بلوری سنجد و سرکه و ...ریختم و گذاشتم روی میز کنار کتاب حافظ همیشگیم و قرانی که سالی یکبار میاد روی میز. لای قران هم توی یک پاکت برای پسرک ۵ تا اسکناس ١٠ دلاری گذاشتم. لپ تاپ رو روی یکی از کانالهای ایرانی تنظیم کردم و گذاشتم کنار هفت سین آخرین تخم مرغ که رنگ شد ساعت ١و ٣٢ دقیقه بود .
پاپی از گلهای لاله بشدت ترسیده بود از کنار هاچ تکون نمیخورد فکر نمیکنم کلا از عید خوشش اومده باشه. هاچ با تنبلی و کرختی لباسش رو عوض کرد وآماده شد برای انداختن عکس، پسرک اما خوشحال بود. فهمیدم که عید براش مهمه، هفت سین براش مهمه و من حق ندارم این قشنگیها رو ازش بگیرم مهم نیست که چقدر بی حوصله ام. و مهمتراز همه فهمیدم که این سنتها چقدر ریشه دار وعمیقن.
نظرات ()
