5 دقیقه اول
ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

صبحها او ن5 دقیقه اولش سخته. همون موقعی که با خودم کلنجار میرم.حتی وقتی که خونه ام و میدونم قرار نیست برم سر کار... باز هم بلند شدن سخته. دلم میخواد چشمامو ببندم و به هیچی فکر نکنم که نمیشه.صبحها حالم بده، انگار که غذای زیادی خوردم، انگار یه چیزی ته ذهنمه که نمیتونم هذمش کنم. یه جورایی بلاتکلیفم گیجم، نمیدونم برای چی باید بلند شم برای چی باید یه روز دیگه رو شب کنم؟ ولی بلند میشم ناچارم. بعد دیگه اوضاع خوب میشه. میام کنار پنجره بیرون و نگاه میکنم. اگر چشم انداز اینجا اینهمه قشنگ نبود زندگی خیلی سختتر میشد. بعد به کارهایی که قراره در طی روز انجام بدم فکر میکنم، و به کا رهایی که میتونم ، کارهایی که قراره شروع کنم ولی کی؟ دلم قنج میزنه.مثل بچه ها....وقتی که بزرگ شدم. موهامو بلند میکنم کفشهای پاشنه بلند میپوشم مثل مامان.بعد دکتر میشم مثل خواهرم بعد عروسی، شاید هم فقط عاشق بشم..بعد با کاج توی باغچه تمرین عاشقی میکنم همدیگرو میبوسیم ، تانگو میرقصیم.قدش زیادی بلنده.هنوز دچار توهمم ، کسی به من نگفته هیچ بچه ای از بوسه بدنیا نمیاد، جوانه زدن ترس از رشد کاج کوچولویی توی شکمم.. کاجها دو قلو هستند.دوطرف باغچه مستطیل شکل.اون یکی کاج مال دختر همسایه. .دختر همسایه میدونست بچه ها فقط از بوسه بدنیا نمیان. ..دختر همسایه پدرش یک اسب داشت. یک اسب واقعی . روزهای جمعه اسبش رو میاورد خونه صدای پا هاش توی کوچه میپیچید اسبه که می اومد توی حیاط دیگه برای کسی جا نبود همه طول حیاطو میگرفت .قهوه ای بود، یالش نرم بود ما بهش کاهو میدادیم اسمش هم "زیبا" بود..من ودختر همسایه با دوست پسرهای خیالیمون میرفتیم اسب سواری..دختر همسایه خیلی بیشتر از من میدونست.
ساده است، خیلی ساده.فقط باید از 4 دیواری خودم بیام بیرون...