مانیا؟
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

اومدم بنویسم " من چقدر خوشبختم"، گفتم حتما میگن یا شوخی میکنم یا دچار مانیک دپرشن شدم، یا اینکه صرفا زده بسرم.اصلا فکر نمیکردم بیکاری اینهمه مسرت بخش باشه.(لبخند)
از صبح چکار کردم؟پسرم رو رسوندم مدرسه بعد هم رفتم food basic.  با چه ذوق و شوقی هم، انگار اولین باره میرم خرید..
بعد رفتم خیابون یانگ (طولانی ترین خیابون دنیا )تا از سوپر ایرانی یه چیزهایی بگیرم.خدایا این زیبایی تورنتو داره میکشه منو. برگها تک و توک شروع کردن به رنگ عوض کردن، آسمون بدجوری آبی، افتاب ملایم، برای همینهاست که میگم خوشبختم دیگه...
نان بربری های تازه از تنور دراومده صف کشیده بودن. ریحون و ترشی هم برداشتم .
کوفته تبریزی و دلمه فلفل سبز با نون بربری ترشی بندری  و ریحون...به به .یک مهمونی کاملا ایرانی.( من و اینهمه خونه داری؟).
همیشه  فکر میکردم آدم باید خیلی شکمو باشه که ازینجور چیزها ذوق زده بشه.
 
خدایا من چم شده؟باید مواظب باشم از خوشحالی خودم رو از طبقه 18 پرت نکنم پایین.
بقیش بعد،برم لباس بپوشم ، مهمونها کم کم میان.