عاشقان این فصل فصل چندم است؟
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

به انرِژی مثبت اعتقاد دارین؟از وقتی موهامو کوتاه کردم همه بهم لبخند میزنن، انگار یک جورایی انرژی مثبت ساطع میکنم. توی tim hortons کارگر هندی ، نیشش تا بناگوش برام باز شد. برگشتم بطرف دوستم"ف" که"به ببینم جریان چیه" سر راه نگاهم با نگاه یک خانم پیر کانادایی تلاقی کرد و اون هم خندید اینا یعنی چی؟(لبخند)
خودم رو تو آینه نگاه میکنم ، hair cut جدید خیلی بهم میاد. الان وقتشه ، وقت date رفتن. همه بهارها عاشق میشن و من پاییز.آره از امشب شروع میکنم به چت کردن .پارسال همین موقعهابا "میم" break up کرده بودم وتوی چت روم بیهدف می گشتم که با بابک آشنا شدم. بعد از کلی اصرار از اون و انکار از من که بابا من الان دنبال bf نیستم..همدیگرو دیدیم. یک قهوه و بعد هم یک پیاده روی 1-2 ساعته..همه سعیم رو کردم که دلبری نکنم ، اما روحش انگار توی دام افتاده بود. حالا این تقصیر مهارت خدادی و نخواسته من در جلب اعتماد ارواح گریزان بود یا.یقه باز لباسم ..نمیدونم. من و "میم" تازه آشتی کرده بودیم که یکبار دیگ هم بابک رو دیدم.از فیلم داوینچی کد برمیگشتیم. گفتم باید یکی رو ببینم. به شوخی گفت dateداری؟ گفتم نه بابا فقط یک دوسته.... "میم" حتما زیاد خوشش نیامده بودولی به روی خودش هم نیاورده بود، میدونست که من از کنترل شدن متنفرم و تازه "میم" مثلا روشنفکر بود. "میم" تو هر شرایطی میتونست بخوابه.توی ماشین روی صندلی،نشسته وایساده.اون روز توی فیلم داوینچی کد رو هم خوابیده بود و من چشمام گرد شده بود که فیلم به این پیچیدگی آدم چطور میتونه بخوابه..