بازی تمومه؟
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

 نمیدونم  کنچکاوی بود یا یک جور میل به خود آزاری که تلفنش رو جواب دادم. گفت بریم قهوه بخوریم. گقتم قهوه چیز خوبی نیست عوارض درازمدت داره. گفت تو بستنی دوست داری، پس بریم بستنی بخوریم. گفتم هرکس بستنی خودشو تنهایی بخوره. گفت من بستنی مو میارم کنار آپارتمان تو ولی قول بده که میای توی بالکن ، می خوام از دور هم که شده ببینمت...
خندیم... داشتم ماشین رو از پارکینگ در میاوردم که زنگ زد . گفت نمیبنمت. فکر کردم شوخی میکنه. گفتم دارم میرم بیرون. از در که اومدم بیرون دیدم داره دنبال ماشنیم میاد. نه نمیخواستم ببینمش، ولی  آروم بودم و سرمست از  احساس پیروزی.
میدونستم که مال هم نیستیم ، که دیگه ز این مرداب ماهی نمیشه گرفت ...رفتم توی مال برای خرید، "م" هم شونه به شونه من. همون مالی که بارها بعد از break up جای خالیش مثل خنجر توی دلم فرو رفته بود. با من بود ولی من دیگه  تشته نبودم ، بودنش خوب بود ولی مثل چند ماه پیش حیاتی نبود.....چه راحت میتونم بدون اون زندگی کنم. چه جای کوچکی رو تو زندگی من گرفته.  چقدر کم به او نیاز دارم. من چم شده؟
اینها یعنی که دارم خوب میشم؟ یعنی بازی تمومه؟