دیروز  از اون  روزهایی بود که هی اتفاقات بد کوچولو میفته و آدم تعبجب میکنه که اینا یعنی چی . اتفاقات بد کوچولویی که هر  کدوم بخوبی تموم شد. اول  صبح  دیرم شده بود و میخواستم برم بیرون اما هر کاری میکردم پاپی دستشویی نمیرفت. عصر قرار بود ساعت ۴ برم دنبال پسرک که توی ترافیک گیر کردم و با کلی تاخیر رسیدم اما خوشبختانه زنگ زد که برنامه اش عوض شده و خودش طبق معمول ٣ رفته خونه . رفتم از فروشگاه نزدیک مدرسه پسرک خرید کردم . وسائل رو گذاشتم توی صندق عقب و کردیت کارتم بطرز عجیبی ناپدید شد. همه ماشین رو با چراغ قوه گشتم با فروشگاه چک کرد خلاصه نیم ساعت وقت تلف کردم و آخرش دیدم  اشتباهی رفته  توی جلد مخصوص گرین کارتم . داشتم از  از پارک میومدم بیرون که صدایی اومد یعنی خوردم به ماشین بغلی .پیاده شدم نگاه کردم دیدم که هیچی نشده . اومدم خونه دیدم پاپی  هنوز هم جیش  نکرده حتی وقتی پسرک برده ش پایین. آماده شدم ببرمش بیمارستان  بعد گفتم یکبار دیگه ببرمش پایین که خوشبختانه جیش کرد و معلوم شد بوته همیشگی خودش رو میخواسته.  با عجله اومدم  برای شام بیفسترگانوف درست کنم که  چون گوشتها یخش کامل آب شده بود  خرد کردنش سخت بود. کار رو تیز کردم اما دستم  بدجوری برید. شام دیرتر اما بالاخره حاضر شد .دیدم که ساورکریم توی ماشین جا مونده. ..پسرک ساور کریم رو از توی ماشین آورد ومیز رو چیدیم که هاچ گفت غذای گوشتی میل نداره ولی پسرک با اشتها خورد.... جالب بود. کلی اتفاقات کوچک بد که همه خوب تموم شد مثل یک جور آزمایش صبر و حوصله،بدون اینکه آرامش خودم رو از دست بدم.

   + ترانه - ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸