کلنجار میرویم...
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

اینو میدونین که همه چیز دقیقا بستگی به تحلیلی داره که از اوضاع و احوال میکنیم ؟ما این امکان فوق العاده رو داریم که امیدهای های وااقعی و غیر واقعی خلق کنیم . و بطور ارادی وضعیت روحیمون توی یک طیف وسیع از افسردگی مطلق تا شادی و امیدواری تغییر بدیم.
بچگیهاه دنیا چقدر رنگی بود. ، آینده مثل یک جعبه کادو پیچ شده بود با یک عالمه پاپیونهای رنگی روش. دل آدم از یک عالمه شادیهای مبهم ممکن و نا ممکن قنج میزد.
بعدش چه بلایی سرمون اومد؟ دقیقا از کی اعتقادمون رو به نا ممکن ها از دست دادیم؟ من چرا وقتی از این بالا (طبقه هجدهم ) بیرون رو نگاه میکنم از این همه زیبایی نمی میرم؟ چرا هر روز صبح باید با خودم کلی کلنجار برم و خودم رو قانع کنم که علی رغم همه چیز دینا هنوز به آخر نرسیده؟هنوز میشه شاد بود.بعد به امکانات بلقوه آینده فکر کنم..
زندگی هنوز قشنگه نه؟ هنوز میتونم شاد باشم و از زندگی لذت ببرم نه؟. چند روز دیگه
برگها شروع میکنن به زرد شدن. من میرم توی پارک لزلی قدم میزنم ، خاطرات پاییزی پارسا ل و سال قبل از اون رو..آروم آروم میمکم. خاطره عشقم رو با احتیاط توی یک ویترین میگذارم که گرد و خاک نخوره .. بعد میگذارم که دلم از شوق عشقهایی که در آینده قراره به سراغم بیاد قنج بزنه، مثل بچه ها.عشق من از کجا قراره بیاد؟ نیمدونم. ولی میدونم که مرز ممکن ها و غیر ممکن ها رو زیر پا میگذاره و میاد. دل من هنوز یک دهم ظرفیتش رو برای عاشق بودن هم بکار نبرده...