بدون عنوان

خب اول یک سوال از خودم ، الان دارم مینویسم برای خودم یا برای شما  یا فقط  برای اینکه  قطعه ای از زمان روثبت کرده باشم؟  قطعه؟ (این کلمه من رو یاد بهشت زهرا میندازه بدجوری) گاهی  نوشته های قبلیم رو  که نگاه میکنم، غیر از تک و توکی ، میبینم بقیه اش  چرته.  انشای تصنعی ، یکجور فراخوانی همگانی که های بیایید تماشا کنید "این منم". تجزیه تحلیلها و اکتشافات دانشمند گونه  مسخره ،بازی با کلمات ، دلم میخواد مثل لباس کهنه از تنم درشون بیارم و بندازمشون یک گوشه ای .بگذریم... 

خب داشتم میگفتم ، برای خودم مینوسم یا برای شما؟ فرض کنیم بیشتر برای خودم،یکمی هم برای شما.

دیشب این توله سگ احمق اعصابم روخورد کرد. وقتی میگم توله سگ  منظورم دقیقا توله سگه، نه هاچ یا کس دیگه ای. نیم ساعت قبل از خواب گریه کرد تااز کریتش بیاد بیرون یعنی دقیقا موقعی که  میخواستم  دعا کنم. چطور میتونستم با آرامش دعا کنم با اون صدای گریه اعصاب خورد کن؟صبح هم که چراغ رو که روشن کردم باز صدای گریه یعنی که زود من رو از اینجا بیار بیرون.

خب. از آخر به اول، لباس مصاحبه و کیف و کفشم آماد ه هست. پوشه ای که باید توش مدارک و رزومه ام رو بگذارم هم همینطور حالا فقط باید دستی به سرو گوش رزومه  کشید و فرستادش. این همه خوشبینی؟ اون هم توی این اوضاع و احوال؟ انگار همه کارها صف کشیدن و منتظر رزومه منن.گاهی فکر میکنم اگر برم چه چیزهایی رو با خودم میبرم؟  وسائل اتاقم رو با  اون مبل و میزی که توی انباره و بعضی وسائل آشپزخونه و.....پسرک مطمئنا تصمیم میگیره با من زندگی کنه. پس وسائل اون رو هم میبریم. اینطوری هزینه های زندگی  و مسئولیت من بیشتر میشه ولی اگر  اون بخواد که بامن بمونه....؟

این جمله که" آدم باید به عنوان یک آدم بزرگ مسئولیت احساساتشو بپذیره: . خیلی خیلی مهمه اگر مفهوم واقعیش رو درک کنیم.  یعنی این مسئولیت هاچ یا کسی دیگه ای نیست که من رو خوشحال یا خوشبخت کنه ، مسئولیت خودمه. من  به عنوان کوچکترین فرزند خانواده  یادگرفتم که  همیشه دیگرانی هستند که مسئول همه چیزند حتی خوشبخت کردن آدم. تغییر این فکر به قیمت یک زندگی تموم  شد. برای بعضی هاتون شاید تنها موندن و تنها خوشبخت موندن بعد از اینکه سالها تنها نبودین خیلیها ساده باشه ساده و طبیعی یا فقط یکمی سخت.  برای من نبود.برای همین همه سالهایی که دور بودیم  نتونستم این رشته رو بطور کامل قطع کنم. برای همین توی  رابطه با  "م" اونهمه آسیب دیدم .

 فکر میکنم که دیگه خوب شدم .دیگه  برای خودم کافیم . وابستگی من الان  عاطفی و احساسی نیست میدونم  بخوبی میتونم از خودم مواظبت کنم بدون اینکه بکسی تکیه  کنم . خیلی دلم میخواست  توی این شرایط کسی اینجا بود. چند تا دوست خوب و نزدیک ، یا  حتی فقط یکی .منتظرم تا خدایکی رو کادو پیچ  کنه و از هرجا که میدونه برام بفرسته... خب دیگه همین.

   + ترانه - ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸