امروز صبح من

موهاش بلوند و فرفریه ،شلوغه ویک عالمه حرف میزنه. اول  پابه پاش میام  بعد یکهویی خسته میشم و میرم توی لاک سکوت .اون با یکی از همکاراش ادامه میده ،دارم  چیزهایی رو که گفته مزه مزه میکنم که دوباره میکشدم بیرون:" راستی ،آپارتمان چدیدتونو دوست داری؟ کوچکه یا بزرگه؟...آرژانتینی -ایتالیایه شوهرش هم لبنانیه. یعنی این  آقاهه که اینجا کار میکنه و از همه گرونتر میگیره شوهرشه؟  خب اگر بود حتما  میگفت تازه ،آقاهه  خیلی  جوون تره.  م م م.

بوی قهوه ترک میاد.  دلم قهوه میخواد. خانمی که موهام رو شست از همه میپرسه که قهوه میخوان یا نه،یک تعارف الکی، کی میتونه تو اون وضع قهوه بخوره. یاد آرایشگاه خاله ام میفتم  که موهاش همیشه بلوند و بلند و پوش داده  بود و تا قبل ازاینکه ازدواج کنن با پسرعموش عاشق و معشوق بودن..توی ارایشگاه خاله همیشه بوی قهوه میومد وپربود از خانمهای ارمنی که یا فال قهوه میگرفتن یا شنل مشکی با گلهای رنگی میبافتن.

 تو آینه نگاه میکنم، بد نیست ولی اونی که میخواستم هم نیست. دلم میخواست جلوش بلندتر باشه مثل  موهای ویکتوریا بکام . با نگاهش انگار داره میگه لطفا موهای چدیدتو دوستش داشته باش. نگاهش مهربونه ،وانمود میکنم که موهای جدیدم رو دوست دارم و همزمان فکر میکنم شاید دیگه هیچوقت اینجا نیام. .

 میگم که دارم دنبال یک  پزشک خانواده میگردم . ویویان  در بغلی رو نشون میده :" این  دکتره تازه اومده حتما مریض  جدید قبول میکنه."میرم تو ازاون منشیی که بیشتر توی مسیر دیدمه میپرسم که دکتر مریض جدید قبول میکنه ؟  میگه آره. میگم پس سه تا وقت میخوام برای خودم و پسرم توی یک روز و برای شوهرم یک روز دیگه.  کمی مکث میکنه بعد میگه یعنی همه تون لازمه که دکتر رو ببینیدِ؟ میگم آره. سعی میکنه وقت مناسب پیدا کنه...یکهو چشمم میفته به نوشته روی لباسش. دکتر فلان متخصص مچ پا... خنده ام میگیره. میفهمه اشتباه کردم ، اونهم خنده اش میگیره و دوست کناریش رو نشون میده که منشی پزشک خانواده ست.

نم نم بارون میاد.بطور نادری با خودم چتر دارم.با افتخار از توی کیفم درش میارم و بافکریم رو به رخ جمعیت بی چترو بیفکر میکشم. که دارن زیر بارون خیس میشن. زیر بارون همه چیز شفاف و قشنگه.فکر میکنم حالااگر ازم بپرسن ،دیگه با اطمینان میتونم بگم که این شهر رو خیلی دوست دارم.

   + ترانه - ٧:۱٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸