دوباره بلند میشم.
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

نمیدونم خواب بودم یا بیدار؛ که دیدم دارم ؛م؛ رو با همه خاطراتش میگذارم توی یک جعبه مقوایی (یک چیزی شبیه جعبه کفش )درش رو محکم میبندم و روی جعبه مینویسم بایگانی شد.. آره اینطوری بهتره دیگه یادش نمیتونه  هر گاه و بیگاه بیاد بیرون و فکرم رو بهم بریزه. همه چیز به اندازه کافی بهم ریخته هست.

خوب بعد؟ بعد اینکه من هرجا که هستم باید بتونم شادباشم ؛خودم باشم و احساس آزادی کنم.. بسرم هم همینطور. اگر در کنار ؛آ؛ بودن علی رغم همه چیز این امکان رو بمن بده ؛یعنی اگر زندگیم در کنار اون جریان رو به بالای خودش رو طی کنه تا وقتی که وجود اون مانع جدی نیست میمونم. منطقیه دیگه نه؟ 

زمین خوردم ولی باید بلند شم یا اینکه تا ابد همون جا بمونم و غر بزنم که چرا زمین خوردم؟

و مثل کبک سرم رو زیر برف قایم کنم ؟