توی این شهر کوچک هم زندگی جریان داره
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

توی این شهر کوچک هم زندگی جریان داره . عیبش اینه که نمیشه گم شد. چند کوجه انور تر هم بری باز راه دوری نرفتی...نمیتونی بری توی یک کافی شاب بشینی و مطمین باشی کسی نمیبینت.. نمیتونی موقع رانندگی گریه کنی چون میدونی خانم یا آقای فلانی سر فلان ساعت از این مسیر رد میشن....نمیتونی خودت باشی.

گاهی فکر میکنم برگشتن به تورنتو با اون همه خاطره کشنده است اونقدر که زیر بارش له میشم . کاش میشد خاطراتو یک جوری باک کرد یا حداقل از شربار عاطفی اش خلاص شد. دیوارهای آبی رنگ خونه جیمُ ؛اون خونه و محله قدیمی عکسهای خانوادگی هزار سال بیش ؛خوشبختیهای کوتاه من.. ولش کن  باید باشه خیلی هم خوبه  . خاطرات  تنها چیزهایی هستند که داریم نباید باک بشن. نگهشون میداریم.

آ صورت قشنگی داره مخصوصا وقتی آرومه یا خسته هست یکجواریی معصوم بنظر میاد.هر روز از راه که میرسه گونه های منو میبوسه دیروز نوازشم هم کرد خیلی کوتاه شاید ۲ ثانیه شونه هامو؟ موهامو؟ نمیدونم. من واقعا زمانی عاشق این مرد بودم؟ هرچی دلم رو زیر و رو میکنم ؛ هرچی به خاطرات رجوع میکنم چیزی از اون احساس قدیمی نمونده  حتی یک قطره.هیچی . نه کینه نه خشم نه عشق...