غریبه ها
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

آخه من راهی غیر از بلند شدن ندارم.، باید خودمو ببخشم، یک مشت امید تازه. و خودمو توجیه یا به اصطلاح درک می کنم...
آروم باش  آروم باش.میدونم عصبانی هستی ، میدونم تو این خونه  احساس غربت میکنی. تو آلبومهاش عکسهای من نبود. حتما اون موقع که انکارو میکرده چقدر نا امید و غمگین بوده....
 نمیفهمه این فاصله برای من کشنده است؟
اگر من حرف نزدنم اون تا هزار سال هم چیزی نمیگه.انوقته که تنهایی منو میکشه.
میدونم  داره سعیشو میکنه ولی   روح ما دوره ، غریبه است.. ارتباط ما چیزی بیشتر از مبادله اطلاعات نیست. نه صمیمیتی نه عشقی نه حتی کششی ..
از خودم متنفرم .
از خودم متنفرم نسنجیده عمل کردم.. حالا اون مطمینه که ما قراره با هم زندگی کنیم،پسرم هم  هم همینطور.
من کنار اون نمیتونم از ته دل شاد باشم نمیتونم لبخند بزنم. نمیتونم خودم باشم. انگار که دست و پامو با طناب نا مریی بسته باشند.انگار که پرهامو قیچی کرده باشند.
کاش میفهمید که نمیتونه حتی با خریدن یک ماشین 0 کیلومتر ه یا سفر فلوریدا یا ...منو خوشحال کن. کاش میفهمید چیزی که همیشه میخواستم اینا نیست.
شاید چیزی رو میخوام که اصولا در توانایی اون نیست؟
خب که چی؟ میخوای چی کار کنی؟

 تواین شهر کوچیک زندگی کنم ؟از همه دوستام دور میشم از کانادا دور بشم و مثل یک راهبه زندگی کنم نه عشقی نه امید عشقی؟
 بسه زیادی فکر کردم بقیه اش بعد