اون دوره....
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

خوبه که باز هم میتونم بنویسم.یه جایی هست که بیام، یه کسی که بفهمه بدون اینکه قضاوت کنه.تو همه عمرم هیچوقت اینهمه احساس بیهودگی نکردم .چرا؟ 1- کار نمیکنم ، یکی دیگه کار میکنه و من میخورم و میخوابم و استفاده میکنم.
2- اون یکی دیگه بطرز وحشتناکی دوره و ظاهرا با این دوری هیچ مشکلی نداره چون اصولا هیچوقت نزدیکی رو تجربه نکرده.....
صبح "آ" بیدارم کرد که با پسرم بریم تینس بازی کنیم من گفتم باشه،بعد دوباره خوابیدم بعد 2 ساعت بعد بیدار شدم که دیگه هوا گرم بود. صبحونه خوردم و دوباره پریدم تو تحتخواب تا کتابم رو تموم کنم...بعد رفتم تو آشپزخونه مورچه ها رو تما شا کردم که همه جا رژه میرفتن، بعد برگشتم رفتم سراغ emial -ام بعد به فکرم رسید که accounte orkuctرو چک کنم.لیست کسانی رو که website منو ویزیت کرده بودن چک کردم. "م" اونجا بود ولی خدا میدونه چند وقت پیش...بعدیک accounteجدید ساختم و رفتم website اونو چک کردم. فکر کردم شاید اسم اون دختره یا دوستای جدیدشو ببینم ولی خبری نبود. بجای عکس خودش یک عکس اسب سوار اونجا گذاشته بود.profile-شو برای هزارمین بار خوندم. no drinkikng, no smoking,handsome...بعد فکر کردم که "م" مشروب میخورد حتی بیشتر از social driking...شاید هر شب.سیگار هم گاهی
د..no drinking, no smoking, یک بوی فرند ایده ال.یعنی وقتی با من بود چند نفر دیگه رو هم dateمیکرد؟..مهم نیست دیگه...اگر اون نبود؟ اگر اون نبود من هیچوقت نمیفهمیدم که میتونم اینهمه عاشق باشم، اینهمه زنده و اینهمه خوشبخت و اینهمه نزدیک به یک مرد.اون همه چیزهایی رو که فکر میکردم که مرده یا هیچوقت وجود نداشته زنده کرد. همینها کافی نیست که برای همیشه دوستش داشته باشم؟