ماهیهای غول پیکر
اینقد این روبدوشامبر قرمز نرم و مخملیم را دوست دارم که نگو ، با مهربانی بغلم میکند میپوشاندم ، گرمم میکند.
بدجوری سرما خورده ام ،سردمست. همه دیروز وامروز را بین خواب وبیداری دست و پا زده ام. فکرم سرگردان و کسل شده است . روی کاناپه میخوابم ،بوی غذایی که خودم پخته ام خانه را پر کرده. یک لحظه گیچ، چیزی کوچکتر از یک ثانیه، زمان و مکان را گم میکنم ، فکر میکنم این بوی غذای مادرست و اینجا خانه پدریست . .مجرد بودم یا متاهل؟ پسرک هم بود؟ نمیدانم. روی تخت مادر درازکشیده ام و میدانم وقتی مادر هست،این یعنی امنیت این یعنی نباید نگران هیچ چیز دردنیا بود.
مرد توی تلویزیون ١٠ سال از عمرش را برای نجات گربه ماهیهای غول آسا در تایلند صرف کرده است. من چشم به تلویزیون دوخته ام ، اما تماشا نمیکنم تنها چیزی که میبینم نیمرخ بینی مرد است به هاچ میگویم چه بینی قشنگ و بی نقصی دارد. میگوید خب بینی آمریکاییست ، دیگراینرا نمیگویم که چقدر هم جذاب است.دلم میخواد غر بزنم اصلا برای همین خودم را آنجا کشانده ام . دلم میخواهد از چیزهایی بیربط و با ربطی که نگرانم میکند بگویم بدون آنکه "یکفنر" پشت سر هم و مسلسل وار را ه حل تحویلم دهد. دلم میخواد بگویم این سرماخوردگی چرا اینقدرطولانی شد. اما نشونم:" برای اینکه دکتر نمیروی "دلم میخواد بگویم حوصله ام سر رفته، دلم میخواهد بگویم این لکه بالای چشم پسرک چرا خوب نمیشود،دلم میخواد بگویم چرا دور و برمان پرازکسانی که میشناسیم و دوستشان داریم نیست ،دلم میخواهد بگویم وقتی پسرک بزرگ شدو عروسی کرد ما چند نفر را میشناسیم که توی جشن عروسیش دعوت کنیم ". همه اینها را توی دلم میگویم ودرعوض ماهی غول آسای توی تلویزیون راتماشا میکنم و فکر میکنم میلیونها دختر ایرانی آرزوی داشتن چنین بینیی را داشته اند و حالا این مرد و بینی قشنگش ١٠ سال است که برای نجات گربه ماهیهای غول آسار درجنگلهای تایلند زندگی میکنند.
نظرات ()
