دیلیت
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

به چهره اش خوب نگاه کردم. فکر کردم تا چند وقت میتونم این خطوط رو توی ذهنم نگه دارم؟بعد اخرین عکسهاشو، آخرین عکسامونو ، پاک کردم. اول میخواستم اونی رو که باهم پارسال ازش توی نماشگاه نقاشی گرفته بودیم نگه دارم، عکس خوبی شده بود،ولی حتی اونو هم پاک کردم....
هیچوقت شده دلتون برای کسی یا خاطره ای یاپاره ای از زمان ه تنگ بشه؟ بعد به سراغ اون فرد یا مکان برین ولی ببین دیگه اثر از اون چیزی که د وست داشتین نیست؟ انگار یک چیزیهایی رو دزدیده باشند؟..
ایران که رفته بودم رفتم محله بچگیهام همون جا که 25 سال تموم زندگی کرده بودم. . مدرسه روبروی خونه ، هنوز بود، حتی نانوایی سنگکی هم بود، درختهای چنار هم بودن، آسمون هم بود،..میتونستم در بزنم برم تو. شرط میبندم که بابا طبق معمول مشغول ور رفتن به ماشین مشدی ممدلیش بود با دستهای روغنی.با چهره خسته اما مصمم. در راهرو رو که باز میکردم بوی سبزی سرخ شده میپیچید ، سبزی کو کو بود یا قرمه..مانتو و مقنعنه سرم بود از دانشکنده رسیده بودم وغذام گرم و آماده روی اجاق متظرم بود واتاقم هم همینطور....

آخرین بار که "م" رو دیدم، همون روز که امده بود وسایلشو ببره،بغلش کرده بودم، چشمامو بسته بودم. میتونستم تصور کنم مثل همیشه از راه اومده، وقتی که در میزد ، همیشه انگار برای اولین بار بود . آره خیلی آسون بود. فقط کافی بود که فراموش کنم. میتونستم تصور کنم 13 مارس هیچوقت اتفاق نیفتاده..
به من میگفت حاضر شو بریم بیرون یک دوری بزنیم. با وسواس تمام لباس میپوشیدم ، همیشه انگار اولین باریه که باون میرم بیرون.
موقع رانندگی همیشه یک دستش توی دست من بود، انگار اولین باره که با من میره بیرون...
چمدونهام وسط اتاقه.لیست کارها یی که باید بکنم به نیمه هم نرسیده و من نمیدونم اینجا چه غلطی میکنم.شاید یک جور خدا حافظی از "م"، از تورنتوی عزیزم، از دیوار قرمز اتاق ؟