بی سر و ته از سر بی خوابی...
اون خانم توی مهمونی که هیکلش مثل باربیه و پیراهن تریکو مشکی کوتاه پوشیده بود ،دختر خاله همکلاسی دانشکده ام درومد. تازه از همه مهمتر ، هم اسم منه .فکرش رو بکن، یک سال توی یک شهر زندگی کرده باشی و فکر کرده باشی خودت و شوهر ت تنها ایرانیهای اونجایین بعد یک جورایی تصادفا پات باز بشه به یک مهمونیی که از در و دیوارش ایرانی میباره.با این کشف جدیدش، قیافه ش شده بود مثل آلیس در سرزمین عجایب با این تفاوت که موهاش صاف نبود ، فردار بود و تا پایین گوشش میرسید .بدون اینکه فکر کنم گفتم خوش بحالت که موهات فرفریه ، نمیدونم چرا اما، دروغ گفتم، موهای صاف خودم را دوست دارم .
درسته که اون همکلاسی دانشکده ام آدم محبوبی نبود، ولی فکر اینکه کسی همون 4 سالی رو تجربه کرده که تو و همون آدمها و همون خاطرات.. و چقدر هم نزدیک .انگار که 4 سال از زندگیتو از توی ریسایکل بین کشیده باشی بیرون، انگار که زمان حال رو با گذشته دور وصله پینه کرده باشن و مهم نیست که این وسط بر هریک از ما چی گذشته.و ظرف چند دقیقه پرونده جمعی از همکلاسیهام که با جزییات کامل شکستهای عشقی و موفقیتهای شغلی جلوی چشمم ورق زده شد.
راستی به چهره آدمها توی مهمونیها دقت کردین؟اینکه بعضی ها چقدر راحت میتونن حالتهای احساسی مختلف رو نشون بدن؟یک جور تسلط مادرزادی به عضلات چهره و حرکات بدن که اجازه میده هر وقت میخوان خودشون رو شاد،غمگین،علاقمند و حتی عاشق نشون بدن و بعد دیگه حتی لازم نیست فکر کنن خودبخود و به موقعش اتفاق میفته... بخودم میگم کاری نداره که خب یکم تمرین کن. کافیه چشمهاتو کمی گشاد کنی ابروهات رو تا حد امکان بالا بکشی و با دهان نیمه باز زل بزنی به دهن طرف مقابل. اگر سرت و هم گاهگاهی تکون بدی بد نیست. وقتی طرف لبخند میزنه تو هم لبخندبزن و و وقتی به جاهای غمناکش رسید ابروهاتو درهم بکش و چشمهاتو مملو از غم و اندوه کن و... اما نمیشه. گاهی وقتی طرف مقابل اینطوری نگام میکنه تعجب میکنم ، وسوسه میشم حرفم رو قطع کنم و بپرسم "واقعا این موضوع اینقدر برات جالبه؟ولی آخه چرا؟....
.
نظرات ()
