وقت تلف کنیم.
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ تیر ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

هیچوقت اینهمه نگران گذشت زمان نبودم و اینکه زندگی دیگه تکرار نمیشه...کارهایی که میکنم  بیشک بهترین کارهایی نیست که میتونستم . مثل پرسه زدن توی mall به مدت 2 ساعت برای پیدا کردن یک بلوز بنفش یا تماشای سریال تکراری Raymond برای هزارمین بار.
.خودم رو بطرز عجیبی به مرگ نزدیک حس میکنم.احساس دلتنگی یک مسافر رو دارم که باید تنهای تنها بره.و میدونه که فرصت برای بستن بار خیلی کمه.
از وقتی حالم بگی نگی خوب شده با خدا حرف نزدم . ما آدمها همینیم دیگه حتما باید افسرده و نا امید باشیم تا دعا کنیم. ...تنهام ولی جز خودم حوصله کسی رو ندارم نه اینکه افسرده باشم نه ولی دوست ندارم کسی سکوتم رو بهم بزنه. مگر اون دوستهای استثنایی همونها که حضورشون تنهایی آدم رو بهم نمیزنه.میشه آروم کنارشون نشست بدون اینکه سکوت آذیت کننده بشه.اصلا حضورشون بهتری مصاحب هستند حتی اگر اصلا حرف نزنن...