الان دوباره خوبم

من  چرا  از دیشب  یاد  هرچی  میفتم گریه ام میگیره ؟ حتی لازم   نیست یاد چیزی هم بیفتم اشکم خودش همینطوری  در میاد. بعد اگر این وسط یاد تو  بیفتم میگم حتما دلم برات تو تنگ شده بوده ،یا اگه   جای خالی خیلی چیزها توی زندگیم  یادم بیاد، میگم  حتما علتش اون بوده .ولی اینها همه بهانه است،اشکم خودش میخواست که بیاد.   صبح هم که بیدار شدم هم همینطور.خیلی خیلی غمگینم .هورمونیه،؟  آخه هیچوقت اینجوری نمیشدم.  عصبی و گرفته چرا  ولی نه اینقدر شکننده.حتی نمیتونم بگم دلم برای خودم میسوزه  . دیروز احساساتم سنگی شده بود. از اون حالتهای بی احساسی که آدم هرکاری میکنه دستش به  بخودش نمیرسه .فکر کردم برای اینه که ٢-٣ روزی با خوم خلوت نکردم و اگر گریه کنم حتما حالم خوب میشه.و شب بدون اینکه بدونم چرا  بشدت گریه ام گرفت و  الان  دیگه   سنگها آب شدن . هیچی هم بدتر از اون احساس  یخزدگی نیست  .میدونین که کدوم احساس رو میگم همون که نه شادین نه غمگین .نه عصبانی ، نه دلتون میخواد داد بزنین نه میل به گریه دارین...

   + ترانه - ٧:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧