بخشایش

هیچوقت ندیده بودمش اونطور که دیروز دیدم. دست به سینه  وایساده بود، انگار داشت   یکجورایی از بالا   نگام میکرد،یا من نشسته بودم  یا اون  قدش  زیادی بلند بود.چی شد که دیدمش؟صبح که از خواب پا شدم حالم خوب نبود.ذهنم یخ زده بود،یک جور بی حسی گنگ و کمیاب . شده هرکاری کنید گریه تون نیاد؟ انگار ازاحساساتتون دورر افتاده باشین و هیجاناتتون یخزده باشن؟ مثل یک حوض یخ زده ای که هرکاری میکنید ،هرچی دست و پا میزنین نمیتونین برین  پایین؟

 شبش هرکاری کرده بودم با  خدا حرف بزنم نشده بود ، اصلا حوصله اش رو نداشتم.یعنی اصلا ارتباط برقرار نمیشد.یعنی اصلا غریبه بود. بعد صبحش دیدم تو اونجا وایسادی دست به سینه نگام میکنی.نگات سرد و خالی بود مثل مرگ.دوستم نداشتی و ازم قطع امید کرده بودی. من روی یک کاغذ سفید    شروع کردم به نوشتن،میخواستم متقاعدت کنم که بد نیستم میخواستم یه کاری کنم که دوستم داشته باشی .اونقدر نوشتم  و نوشتم که گریه ام گرفت . بعد  حضور گرمی  روکنارم احساس کردم  و دستهایی که دور شونه هام حلقه شدن و کسی که با مهربونی گفت کنارتم. دوستت دارم ، می فهممت و میدونم هرکاری که کردی بهترین کاری بوده که میتونستی . گفت میدونم چقدر سعی کردی و منتظر میمونم و بهت زمان میدم که که آماده بشی.و بعد  اون یخ شکست و من پایین رفتم و پایین تر، تا خودم. 

 چند وقت بود که اون اونجا بود؟چطور اینهمه سال اونو با خودم اینور و اونور کشونده بودم؟ چرا ندیده بودمش؟قایم شده بود پشت همه  بایدها ؟ولی  جای انگشتهاش که روی همه بندها  پیدا بود ؟فقط باید نگاه میکردم.. . هنوز   اونجاست کمی عقب تر وایساده اما، مترصد فرصته و میخواد ببینه  آخرش چی میشه، میتونه برگرده سر پستش یا باید یه نیمکت خالی پیدا کنه و دوران بازنشستگیشو بگذرونه.  بهش میگم دوست قدیمی منو ببخش،  دوران فرمانروایی تو دیگه تموم شده، بگذار  ببخشمت .باور کن  این بهترین کاریه که برای هردومون میشه کرد.

   + ترانه - ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧