دیدار
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦ : توسط : ترانه
 چیزی رو از من قایم میکرد..هر چند دیگه اصلا مهم نیست. عوضش  آغوشش گرم و اطمینان بخش بود،  نه فکر و نه  کینه ای،دلم  میخواست زمان متوقف بشه..اول هیچکدوم بهم نگاه نمیکردیم. انگار بینمون یک دیواره ، بعد بشوخی به  شونه من زذ و من  بی اختیار خودم رو انداختم توی بغلش و اون من رو محکم به خودش فشار داد. انگار که  اتفاقی نیفتاده. اگر یک ماه پیش بود...  امروز هم آغوشش بهم آرامش میداد ولی نیازمندش نبودم برام آب حیات نبود. گفتم که خیلی  دوستش دارم. من رو بوسید ...گفت که دوستم داره.  بگذار بهم دروغ بگه. مهم نیست ، فقط میخواستم گرمای آغوشش رو حس کنم. مهم نیست که چه کار کرده و این مدت به من چی گذشته.بذار بهم دروغ بگه.
از حرف زدن در مورد رابطه جدیدش  طفره   میرفت احتمال میدم که بجایی نرسیده، بار آخر که باهاش بودم میگفت تعهدات عاطفی اش اجازه نمیده منو ببوسه... پس  حتما دیگه تعهدات عاطفی بهم ندارند؟
"م" واقعا اینهمه آشفته و افسرده هست یا اهمه اش بازیه؟ ولی آخر چرا؟  بهش گفتم این آخرین باره که با هم حرف میزنیم ، گفتم که دیگه زنگ نزنه..خدایا اون چی رو از من قایم میکنه ؟
میگفت باز هم همدیگر و ببینیم ، ولی فقط دوست باشیم.او ن میترسه که من به قول و زنجیر بکشمش؟