این آمدن این رفتنت...
فردا ساعت ۵ صبح تو میری و شنل پشمی قرمز گل دارت رو که گفتم قشنگه برام یادگاری باقی میگذاری.وقتی روی کاناپه دراز میکشی و من مثل سابق ابروهاتو برمیدارم ، زمان به عقب برمیگرده، انگار هیچوقت نرفتم ،فردا هم که میری و منو و تنهاییمو اینجا جا میگذاری انگار که هیچوقت نیومدی و اومدنت فقط یک توهم ۴ روزه بوده . راستی چشمهای تیز بینت تو تونست غم بزرگم رو از پشت خنده ها و شوخیها م ببینه؟تنهاییمو چی،دیدی؟ ۴ سال میشد که هاچ تو و بچه ها رو ندیده بود.خانواده تو دیگه نصفه شده،حالا تو هم مادری و هم پدر.شایدبچه ها از دیدن هاچ دلشون گرفته باشه شاید هم دلشون برای اون روزهاییکه که همه دور هم جمع میشدیم تنگ شده باشه.میگم جای امید (شوهرت )چقدر خالیه،تو به شوخی اخم میکنی و میگی اصلا هم نیست .
هاچ با توخیلی مهربونه و من فکر میکنم که این بخاطر منه؟یا بخاطر خود تو؟یا از روی حسابگری و دو تا چهار تا کردنهای همیشگی؟کاش یکی از اون دوتای اول باشه.
ساعت رو برای ۵ صبح کوک میکنم تا ازتون خداحافظی کنم. از حالا دلم برای همه چیز تنگ میشه.
نظرات ()
