BBQ Day
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

دیروز هوا محشر بود. اولش ابری بعد بارون نسبتا تندو بعد آفتاب درخشان. چقدر شاد و سبکبال بودم. کلی با پسرم بازی کردیم و خندیدیم. کلی دویدم انگار نه انگار که صبحش منو تا مرز جنون عصبانی کرده بود.این یعنی یک روز که افتضا ح شروع شده میتونه خیلی خوب تموم بشه. چقدر به شادی و به طبیعت نیاز دارم. به خندیدن به شوخی کردن..به فراموش کردن. باربیکیو درست کردیم ، هندونه و تخمه افتاب گردون خوردیم. حرف زدیم و به پشه ها بد و بیراه گفتیم. که ش   با اون کت و شلوار و کراواتشبدمینتون بازی میکرد خیلی خنده دار شده بود. در واقع قرار نبود بمونه ، قرار بود خانمشب رو برسونه و بره سر کار ولی موندنی شد.
کم کم دارم به این جمع عادت میکنم ، کم کم همه با هم راحتتریم ،یک چیزی مثل احساس تعلق و امنیت خانوادگی...بعد از ناهار همه رفتیم ادوار گارن و دور از چشم باغبونها قوره چیدیم درست یا غلط، چه دلیلی بهتر از این که خورشت بادمجون با قوره خیلی خوشمزه تر میشه؟ ادوارد گاردن یا پارک عروس و داماد ها جایی هست که هرگوشه اش میشه عروس و دامادهای زیادی رو با ساقدوشهاشون در لباسهای متحدالشکل رنگارنگ د ید. این دست و اون دست میکردیم که بک عروس و داماد عکس بندازیم یا نه،که عکاس ایرانی طبق معمول بجای عروس و داماد تصمیم گرفت و ok رو داد. عروس سیا هپوست بود و داماد چینی، و من تو ذهنم تامدتها داشتم ه امکانات مختلف ژنتیکی بچه هاشون را توی ذهنم مرور میکردم. سیاه پوست با چشم چینی، دورگه با موهای وزوزی و چشمهای چینی....
هنور برای لوییز پیغام نگذاشتم. خیلی چیزها من رو از اون دور میکنه. ا ولا برام attraction لازم رو نداره. دوما نمیخوام در حالیکه دارم برنامه ریزی رفتن به آمریکا و شوهر سابقم رو میکنم درگیر رابطه ای بشم.
امروز درحالیکه جای نیش پشه ها بدجوری میسوخت. نشتستم  به فکر کردن در مورد رابطه با " م" ادامه دادم. دقیقادردناکترین قسمتهاش.و تمومش کردم. بعد هم بهش زنگ زدم که بیاد و وسایلش رو ببره که نبود....
<!--[endif]-->