باز هم رزومه
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

ساعت 7 سر قرار نرفتم.چیزی که  بهش احتیا ج دارم نوشتن یک رزومه درست و حسابی و دنبال کار گشتنه نه date کردن . .به قول دوستم  من توی  کار  پیدا کردن استادم  و البته quit کردن ، که  این  رو دیگه نگفت. آره ، یک رزومه جدید مینویسم،  و اینبار فقط دنبال کار  آزمایشگاهی  میگردم، دور کار inspectionرو هم خط میکشم .  و به خودم قول میدم که روی کار جدید جدی فکر کنم، همینه که هست. اصلا کار  یا برگشتن به قفس ازدواج؟.کدوم سخت تره؟..
 امروز 3 صفحه بزرگ رو سیاه کردم. از اول رابطه ام با "م" همه چیز رو  بصور ت chart روی کاغد اوردم. این تنها راهی که فکرم مرتب میشه. فقط قسمت آخرش مونده.که از همه دردناکتره..جالبه چرا هر کاری میکنم نمیتونم اسم او ن  دختره رو روی کاغذ بیارم...بجاش  مینویسم "اون دختره".. نه اینکه ازش بدم بیادها ابدا ولی نوشتن اسمش اونو واقعی تر میکنه.
صبح  با پسرم رفتیم bayview village ، چقد این mall شیک و تمیز و در عین حال بی فایده هست.قیمتها حتی بعد از حراج 50% هنوز چند برابر جاهای دیگه و در واقع غیر قابل خریده. توی A& W نهار خوردیم بعد هم رفتیم chapters
یک کتاب از Marian Keyes گرفتم به اسم Any body out there . خوشحالم که کتاب که یک موقع یک رکن اساسی زندگیه روزمره ام بود دوباره داره  جای خودشو پیدا میکنه، اینهم از مزایای تجرده... بعد هم تو Star box یک strawberry and crem رو با هم شریکی خوردیم. اینجا همونجایی هست که قراره مارک رو تو چند روز آینده ببینم.  . آدم با ظرفیتیه مثل خیلی از مردهای ایرانی کنه نیست و وقت گذروندن باهاش میتونه جالب باشه و میتونه دوست خوبی باشه. نیمخوام این رابطه به هیچوجه از دوستی ساده به چیز دیگه ای تغییر شکل بده.برای همین وقتی پیشنهاد داد که کنار ساحل قدم بزنیم یا به او ن  بار  Yonge و Eglinton بریم که هم موزیک جاز داره و هم میز بیلیارد ، من ترجیح دادم که توی همون chapter ببینمش. من زیادی خوشخیالم نه ؟ فکر میکنم یک مرد مجرد ممکنه به یک دوستی معمولی با یک زن مجرد اکتفا کنه؟چنین رابطه ای فقط توی ذهن من وجود داره؟
هدف زندگی چیه؟ داریم وقت تلف میکنیم؟..میگن هرچی همه چی رو آسون بگیری زندگی بهت آسون تر میگیره، این یعنی هدف شادی و خوشیست؟
یعنی که زندگی یک مهمونی بزرگه که باید سعی کنیم تا اونجا که میشه خوش گذروند وگرنه سر آدم کلاه رفته؟ نباید ابدا سخت گرفت؟ من زیادی سخت میگیرم؟
زندگی مثل یک گلخونه هست که باید به سمت خورشید سمت گرفت و رشد کرد؟رفت اون بالا بالاها؟د قد کشید؟ زندگی یک آشفته بازاره که باید  بزنمیم تو سر خودمون و بغل دستیمونو و یک جوری گلیم خودمونو از آب بیرون بکشیم؟..زندگی مثل مطب یک جراح پلاستیکه که باید         نوا قص مادرزادی و غیر مادرزادیمونو در فرصت محدود داده شده ترمیم کنیم؟ نقصهایی که گاهی خودمون هیچ نقصی تو ایجادش نداشتنیم؟...زندگی کلاس ریاضیه که باید یک مشت مساله رو حل کرد؟....و تازه هر وقت که اونا رو تموم میکنی یک برگه جدید میگذان جلوت؟
بسه ، ظرفهای نشسته توی آشپزخونه انبار شده، باید برنامه پیک نیک فردا رو هم چید. بقیه اش باشه بعد...