فقط یه کمی...
منو به ارتفاع ببر.اینجا انگار که ته یک سوراخ کوچک گیر کردم. میخوام همه شهر زیر پام باشه.آهان فهمیدم، اون چیزی که دلم براش تنگ شده،پنچره خونمه و منظره پشتش.
من رو میبری همه چا رو نشونم میدی. هر هفته یک جا.
اینجا؟ نه اینجا که بیابونه. خونه ها از هم خیلی دورند.
اینجا؟نه بابا اینجا که اصلا شهر نیست. کنار جاده است.صد رحمت به شهر فسقلی خودمون.
اینجا چی،همه چیز هست،ساختمونهای بلند،مدرنتیه، دو تا مال غول آسا،جامعه ایرانی... تا دی سی هم که یک ربع هم بیشتر راه نیست. دیگه چی میخوای؟
شهر میخوام..یه جایی که بوی آشنایی بده و دلم توش آروم بگیره.کوچه میخوام،یه کمی تاریخ میخوام فقط یه کمی.
میگی نیو یورک؟ چشمام باز میشه و میخندم: آره ه ه ه.
با تعجب نگام میکنی: جدی؟
پ. ن(تقریبا بی ربط):
۱-کشف شیرین من،نون خامه ای فریز شده والمارت
۲-میدونین یک فرق اساسی غربیها با ما شرقیها چیه؟ اونها با چیزهایی که می بینند زندگی میکنند و ما با چیزهایی که نمیبینیم.ما پشت هرچیز دنبال چیز دیگه ای میگردیم، در حالیکه اونها بیشتر حس میکنند.
نظرات ()
