خانم خوشبخت

وای که چقدر خوشگل بود هم خود خونه هم مسیرش.۱ساعت و نیم رانندگی توی  جاده های پیچ در پیچ عین جاده چالوس، دوطرف کوههای چنگلی ،زیرپا رودخونه.بعد رسیدیم به یک جایی که من و  هاچ یکدفعه با هم گفتیم درست عین فیلمهاست .یک دریاچه سبز با خونه های  خوشگل لم دارده کنارش.
منکه  از دیدن اونهمه قشنگی و هماهنگی  ذوق زده شده بودم هی میگفتم وای خونه تون چقدر قشنگه. دیوارهای رنگی اونهم چه رنگهایی .... نهارخوری قرمز،کتابخونه سبز دستشوی آبی با تزیینات طلایی،.هر.گوشه گلدونهای پرگل  لاله و رز.شومیه خوشگل آجری و پاسیوی رو به جنگل که آهوها توش بازی میکردند.و خلاصه همه چیز در نهایت سلیقه و زیبایی.
خانواده خانم خوشبخت و شوهرش یکی از خانواده ایرانی اطرافن که گاه و بیگاه دور هم جمع میشن و یک جمع ۳۰-۴۰ نفری ایرانی و نیمه ایرانی رو درست میکنند.این خونه رو۲ سال پیش  خریدن واصلا  بنظر نمیاد خرید خونه اونها رو دچار سو تفاهم  کرده باشه، مثل بعضی ها که مرزهای بودن وداشتن رو خیلی راحت قاطی میکنند و فکر میکنن مالکیت چیزی به هویتشون اضافه میکنه. آقای خوشبخت اینجا بزرگ شده،ظاهرا توی سفری که به ایران داشته عاشق خانم خوشبخت میشه. رفتارشون نشون میده که بعد از سالها زندگی هنوز عاشق همن.دیروز که بعد از رقص  لبهای خانمش رو بوسید من اینقدر خوشم اومدکه نگو.

 خلاصه دیروز روز بدی نبود.همه چیز قشنگ و شاد. آقای عینکی تنبک زد، آقای زرنگ آهنگهای درخواستی خوند و خوند و خوند تا ازش درخواست شد که دیگه نخونه .

از انتخاب لباسم خیلی راضی بودم،۲-۳ کیلو کم کرد و دیگه تقریبا بدون اینکه نگران باشم میتونم هر چی میخوام بپوشم.آینه هم میگفت که خوشگل شدم.هاچ؟هاچ نگفت خوشگل شدم. فقط وقتی پرسیدم لباسم خوب بود؟ گفت لباست از همه قشنگتر بود.

   + ترانه - ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦