خسته ام
دیگه دلم نمیخواد این خونه رو قشنگ تر کنم.
چقدر احمق و فراموشکار بودم و چقدر خوشخیال که فکر کردم چیزی رو که در وجود کسی نیست میشه بهش یادداد. بعد هم اصلا به من چه؟مگه من معلمم؟ حتی نمیتونم با آرامش کنار تو بشینم و تلویزیون نگاه کنم ،چون تمام مدت پاهاتو حرکت میدی و من اعصابم خطخطی میشه و وقتی بهت به شوخی-جدی برای هزارمین بار میخوام که قطعش کنی قهر میکنی ومیری بالا.برام مهم نیست که استرس داری. برام مهم نیست که توی محیط کارت هزار جور درگیری داری. برام مهم نیست که توی زندگیت از همون اول چقدر سختی کشیدی. گوش میدی؟ خسته ام و هیچکدوم اینها ابدا برام مهم نیست. اینکه سعیت رو کردی یا نه، اونهم برام مهم نیست.اینکه اگر من برم تنها میمونی،مشکل خودته. اگر عرضه اش رو داری یک دوست دختر آمریکایی پیدا کن.
تو یک نی نی کوچولویی که ازنظر عاطقی هیچوقت بزرگ نشدی. محبت و نوازش میخوای ولی یکطرفه.اونقدر خودمحور و خودشیفته ای که نمیتونی یک لحظه از خودت بیای بیرو یا کسی رو به خودت راه بدی.من با تو احساس نمیکنم که یک زنم. تو یا به من احساس مادری رو میدی که باید از نی نی کوچولوی مریض و زخم خورده اش رو نوازش کنه، یا احساس دختر کوچولویی که باید مواظبت بشه. میفهمی؟ تو هیچوقت با من روی یک پله نیستی یا بالاتری و یا پایین تر.
من نمیخوام توی دنیای ناامن و پر استرسی که برای خودت ساختی شریک بشم. من یک مرد میخوام میفهمی؟
نظرات ()
