خواب و بیداری
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

دیروز که تو خواب و بیداری خواب گذشت، نمیتونستم روی چیزی تمرکز کنم، نمی تونستم هیچکاری کنم، بدنم اصلا به فرمان من نبود انگار. نه میتونستم تصممیی بگیر م نه راه حلی ، هیچی.تنها چیزی که تو ذهنم می اومد " اون "بود. دلم میخواست چشمامو ببندم و بخوابم. این همه از انجا شروع شد که یکدفعه به سرم زد به "م"زنگ بزنم. کنجکاو بودم که بدونم علت زنگ نزدنش چیه، رفته ایران؟ یا.. با اینکه از کارت تلفن استفاده کردم نمیدونم چطور شماره من افتار روی گوشی مبایلش و به من زنگ زد که ناچار شدم بردارم و اعتراف کنم که بهش زنگ زده بودم.. ا ولش خیلی سرد بودم و هر چی پرسید سربسته جواب دادم. بعد نمیدونم چی شد که دیدم دارم باهاش لاس میزنم و بعد بدون اینکه فکر کنم بهش گفتم که دلم براش خیلی تنگ میشه و ...گفتم چرا زنگ زدی و وقتی من پیغام گذاشتم دیگه تماس نگرفتی ، گفت لحنت خیلی با بد جنسی بود...گفت روز یکشنبه خیلی دلش گرفته بود و میخوسته ازم بخواد با هم بریم قهوه بخوریم که داغ کردم و همون حرفهای تکراری، بعد دیگه دردل و از یگانه ( دخترش) حرف زد و.... تا شب قاطی پاتی بودم.
بهم چی گفته بود؟ گفته بود که میخواد دوست باشیم ، که اون چیزی رو که من میخوام اون نمیتونسته به من بده.که قاطی پاتیه. که میخواد منو ببینه. وقتی غیر مستقیم در مورد رابطه اش با او ن دختره صحبت کردم، گفت اشتباهت همینجاست که برداشت من این بود که میخواد بگه با اون نمیخوابه.... دیگه همین.
امروز با لوییز حرف میزدم. نظر اون این بود که "م" با این تماسهای گاه و بیگاهش می خواد نذاره که من فراموشش کنم ....لوییز معتقد بود که "م" یک خوک خودخواه هست که احساس تنهایی میکنه....خلاصه تحت تاثیر حرفهای اون تصمیم گرفتم به "م" زنگ بزنم . احساس کردم دیروز زیادی باهاش خوب بودم ، میخواستم جبران کنم . ولی متاسفانه احساسا تی شدم.صدا م میلرزید. بهش گفتم که دیگه نه میخوام صداشو بشنوم نه با هاش هیچجور رابطه ای داشته باشم نه اینکه شماره تلفنش رو ببینم. اونم فقط میگفت چشم. همین. و تموم شد.
راستی تموم شد؟ اگر تموم شد چرا باز هم با حالت گریه همه چیز رو به خدا وا گذار کردم و خواستم اگر راهی هست به هم برگردیم. چرا اونو با همه عشقش و کامل آرزو کردم؟