ض

امروز جلسه همون بچه ای بود که گفته بود مامانش توی خونه میزنش. بچه عکس خودش رو با دماغ خونی کشیده . میگه چون حرف الفبا رو بلد نبوده مامانش زده اش..بچه تشنه محبت و توجهه . تا چیزی میشه میگه " من میترسم.."و ما گزارش کردیم. بعدا بچه برامون تعریف کرد که حالا میخوان مامانش رو ببرن زندان. خلاصه این بچه های مکزیکی هم کلی ماجرا دارن.

 مهاجرن از هم جدا شدن ...پدره انگلیسیش خوبه وی حاضر نشده بود برای مادره ترجمه کنه و ناچار شدیم مترجم بیاریم. مادره یک بچه نوزاد هم داره.  حالا باباش کیه نمیدونم.شغلش چیه نمیدون. قیافه اش هم خیلی مظلومه... یک لحظه به کاری که کرده بودم شک کردم... خب از کوره در رفته و بچه هم حسابی عصبانیش کرده قابل درکه نه ؟ نه نیست .فشار زندگی هر چقدر زیاد باشه  قابل توجیه نیست که مشکلاتش رو روی کوتاهترین دیواری که گیر میاره خالی کنه ..تمام مدت فکر میکردم که مادره دلش میخواد کله من رو بکنه.

   + ترانه - ٤:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠