ب
روزها که در اتاق رو میبندم و با کیف سنگین لپ تاپم بطرف ماشین حرکت میکنم خوشحالم، احساس میکنم که یک روز جدید رو فتح کردم. توی ماشین عصرونه کوچولویی رو که برای خودم آماده کردم میخورم و موزیک گوش میدم. این کوچه خیابونها دیگه غریبه نیستن و آشنا بودنشون بهم احساس امنیت میده..چهره های آشنایی که میبینم هم همینطور مثلا فروشنده پمپ بنزینی که گاهی ازش سر راه قهوه میخرم.خیلی وقته که دیگه این کشور و مردمش رو دوست دارم و مثل اون اولا دلم برای برگشتن به کانادا تنگ نمیشه . پسرک هم دیگه حرفی از برگشتن نمیزنه.
-بالاخره برای ترم پاییز اپلای کردم..بعضی کارها واقعا سخت نیست ولی خیلی سخت بنظر میاد.
نظرات ()
