۱-مهمونمون رفت،حالا  دیگه کی  برام  قهوه ترک درست کنه و عصرها از ته فنجانش آینده ام رو  با شیرین ترین وجهی بکشه بیرون؟

۲-The Kite Runner را  دیشب شروع کردم.گرم، تلخ و شیرین و نزدیکه.

۳- الان  شاید خیلی  زوده که بگم ، ولی دیشب به خودم گفتم،نه خیر این جایی نیست که بخوام بقیه  عمرمو توش زندگی کنم.  من دلم رفت و آمد و رنگ میخواد،دلم  کوچه های تو در تو و down tow شلوغ پلوغ میخواد.

آهایی ی ی ، تورنتو، دلم برات تنگ شده و همزمان ازت میترسم، تو کجایی؟

۴-حتی اگرهمه رزو رو پشت درهای بسته بشینم و کتاب بخونم، بازم دلم  می خواد خودمو  جزئی از شلوغیهای یک شهر بزرگ بدونم  وهمونطور که شبها  دوست د ارم جای خوابم بزرگ بزرگ باشه ،فکرم هم بتونه از این سر شهر به اون سرش  غلت بزنه، بدون اینکه توی شهر همسایه بیفته .اینجا  زندگی ساده و بی د ردسره و بهانه برای غر زدن کم . ازخیلی از  مشکلات و درگیریها وسرگرمیهای فکری و  محرکات بینایی شهرهای بزرگ هم خبری نیست ،برای همین  این سوال بی جا خیلی راحت ممکنه به ذهن آدم بیاد که  :«خب که چی؟بعدش..  ؟»

 ۵-« برای چی زندگی میکنیم ؟قراره که چکار کنیم؟» شاید این  سوال  سرگرمی ذهنهای بیمارو بیکار و  نیتجه  یاس فلسفی یا  بازیچه فکری ۱۴-۱۵ سالگی باشه ولی این تنهایی و  درگیر نبودن این روزهای من باعث شده گاه گداری بهش فکر کنم. ببینید توی ذهن خود من دو تا جواب اساسی هست اول اینکه : ما اینجاییم که تا حد ممکن خوش بگذرونیم تفریح کنیم و دردنکشیم، انگار دنیا یک سفره ایه که فقط یکبار پهن میشه،یکبار مشینیم سرش پس بایدسیر و راضی بلند بشیم. دومیش رو هم.. مطمئن نیستم.دارم بهش فکر میکنم.

۶- چند روزیه که هاچ چه با من خیلی مهربون شده.آروم و ریلکسه وذهنم اینور و اونور میره که چرا؟ ببینید،صورت آدمها نزدیکه، چشمهاشون نزدیکه ولی  باید قلاب رو انداخت اون ته تها، ماهیها اونجا هستند، مخصوصا آدمهایی مثل هاچ که با خودشون هم مستقیم حرف نمیزنند، برای همین به خودم زحمت نمیدم ازش بپرسم چرا؟

   + ترانه - ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٦