ث

خواب دیشبم رو بنویسم تا یادم نرفته.. باز هم خواب دریا دیدم. یک ساحل آشنا که قبلا توی خواب باز هم دیده بودم. یک ساحل روشن وقشنگ وتمیز. خواب دیدم  یکمی آبتنی می کنم ، از نور خورشید و پرواز مرغهای دریایی و آسمون آبی لذت میبرم بعدیکدفعه یادم میاد که وسائل کافی مثلا حوله با خودم ندارم . راه میفتم میرم خونه مامان حوله پیدا کنم . اینبار با پسرک برمیگردیم، دریا رو از دور مبینم ولی پسرک نمیگذاره به دریا نزدیک شم ، اصرار داره که برگردیم. بار سوم میخوام تنهایی برمیگردم اما نمیتونم اتوبوسهایی که من رو به ساحلمیرسونن پیدا کنم، گم شدم ،از خیلی ها میپرسم ولی کسی نمیدونه بعد یک مرد جوونی رو میبینم که اصلا به قیافه اش نمیخوره که مسیر دریا رو بلد باشه، کسی مثل یک شاگرد راننده یا مثلا سرباز صفر یک همچین احساسی رو توی خواب بهم میداد ...با تعجب متوجه میشم تنها کسیه که مسیر دریا رو بلده...

اینجور خوابها بشدت معنی دارن. سر فرصت درباره اش فکر میکنم.

 

دیگه؟ دیگه اینکه خوبم.کار زیاد دارم.برای دانشگاه برای مدرسه... اما به مدد قرصهای نجاتبخش از استرس نمیمیرم و با آرامش از همه چیز عبور میکنم.امروز از اون روزهایی بود که زندگی رو دوست داشتم.

   + ترانه - ٧:٤٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠