ص
وقتی که از بازی خسته میشدیم من و خواهرزاده ام که از من چند ماهی کوچکتره ،روی تاب توی حیاط مینشستیم و حرف میزدیم، از روح، از حس ششم ،زندگی بعد از مرگ و فیلمهای ترسناکی که دیده بودیم. خواهر زاده کوچکترم میترسید و پا به فرار میگذاشت و ما میخندیدیم. گاهی هم ملافه سرمون میکشیدیم و میترسوندیمش.
امروز که از مدرسه باهاش چت میکردم بدون اینکه بخواهیم باز به بحثهای فلسفی کشیده شدیم، خود آگاهی وارتباطش با مغز... ادامه "من" وتموم نشدن زندگی و .. بهش میگم: یادت میاد وقتی بچه بودیم هم بحثهای فلسفی میکردیم؟ چیزی عوض نشده ، هنوز به همون اندازه نمیدونیم فقط کلماتمون بزرگتر شدن.یادش نبود. اما رنگ تاب توی حیاطمون رو هنوز یادش بود، طلایی و سبز.
نظرات ()
