ق

دستم درد میکنه و هنوز وقت فیزیوتراپی نگرفتم.درسها خیلی کند پیش میره بسکه حواسم جای دیگه ست و وسطش کارهای دیگه میکنم ..زندگی یکجورایی خالی و یکنواخته.منظورم زندگی اجتماعیمه. خوشحالترین موقعهام وقتهاییه که با بچه ها یک جلسه درسی خیلی خوب دارم و بچه ها خوشحال و خندان و راضی از کلاس میایم بیرون..

دلم تنگ شده برای موقعهایی که  من هاچ و پسرک هنوز توی اون شهر کوچولو و توی اون خونه  حیاط دار زندگی میکردیم.غروب یکشنبه بود و تازه از یک راه دور برگشته بودیم و من داشتم خریدها رو جابجا میکردم و هاچ داشت کمکم میکرد و پسرک پای تی وی نشسته بود. بیرون سکوت بود و آرامش. بعد من میرفتم گلدونهامو آب میدادم. اون روزها بیشترش رو خوشحال نبودم ولی الان که بهش فکر میکنم دلم براشون تنگ میشه.. اون شهر خلوت و ساکت و کوچولو.هیچوقت دلم نمیخواد برگردم اونجا ولی خب، ازش خاطره دارم، از همه اون کوچه پس کوچه ها، از همه اون راههای چنگلی که پیاده روی میکردم توش. آدم همیشه یک چیزی رو توی گذشته جا میگذاره این خیلی بده. دلم برای هاچ تنگ شده.

   + ترانه - ۱:۳٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠