ف
آخرین روز تعطیلاته ، یک چیزیم هست ، عصبانیت ؟ کلافگی ؟ خستگی ؟ نمیدونم .شاید برای اینکه کارهام تموم نشده یا شاید هم دلم برای هاچ تنگ شده باشه..یا کلا آدم بزرگی که دور و برم باشه و بدونم هست. احساسات آدم چقدر متضاده گاهی، یکی دوساعت پیش فکر میکردم چقدر خوبه که از اون همه بحث و بداخلاقی راحت شدم و هاچ اعصابم رو خرد نمیکنه و حالا دلم براش تنگ شده ...فردا روز طولانییه تا ساعت 9-8:30 شب کلاس دارم. چون معلم جدیدم ،مثل همه سه شنبه ها با منتورم یک جلسه یک ساعته هم دارم. توی پرسشنامه نوشته که بهترین ساپورتی که از منتور انتظار دارم چیه؟ دلم میخواست میتونستم بنویسم که : "انتظار دارم که دست از سرم برداره و هر هفته اینهمه وقتم رو نگیره تا بتونم کارم رو بکنم." چه تعطیلات آرومی بود با هیچکدوم از دوستام تلفنی حرف نزدم، هیچ تلفنی هم از ایران نداشتم، کنار دریاچه هم نرفتم حتی تلویزیون هم زیاد ندیدم ، توی غار تنهایی خودم بودم این چند روزه....
نظرات ()
